
روزمرگي مدرسه رو دوست ندارم،خسته ام مي كنه،آدمايي كه فقط دنبال سر در آوردن از جيك و پوكتن،آدمايي كه منتظرن دست از پا خطا كني،يه كلاغ چهل كلاغ كنن.بچه هاي بي ادب و با ادب.مادراي بي تفاوتي كه سال به سال مدرسه پيداشون نمي شه،مادرايي كه هر روز مدرسه ان و بچه هاشون حساس و دقيق،گله و شكايت بچه ها از مدير،گله مدير از بچه ها،دفتر حال به هم زن مدرسه و روزهاي تكراري و حرفهايي كه ديگه تكراري ان،هر روز غيبت شوهر و بچه و مادر شوهر ...خسته شدم از ديدن آدمايي كه فقط غر مي زنن و نق مي زنن و هيچ كار جديدي نمي كنن،خسته ام از ديدن دبيري كه سر كلاس به جاي ساخت ماكت به بچه ها بافتني بافتن ياد مي ده،خسته ام از ديدن بچه هايي كه آخر ساعت مقنعه عوض مي كنن و يواشكي آرايش مي كنن و فكر مي كنن من نديدم،حوصله ندارم بهشون گير بدم،به من چه،هر كسي خودش بايد بدونه چه مي كنه،خسته ام از بچه هايي كه هر روز مدل و به يه بهانه اخراج مي شن،خسته ام از دخترايي كه همه ذهنشون پسراي سر كوچه مدرسه است،حالا مدير و معاون خودشونا بكشن اينات را كنترل كنن،چه فايده اينا هر كاري كه دوست دارن مي كنن،راههايي مي رن و حرفهايي مي زنن،كارايي مي كنن كه آدم مي مونه دل بسوزونه ؟عصباني شه؟؟؟...به من چه.
بچه بايد تو خانواده تربيت بشه،همچينم كه هيچ گرگ و هيچ روباهي نتونه گولش بزنه و ساده لوح بار نياد،لوس نباشه و دنبال محبت هر كس و به هر قيمت نباشه،اگه اين كارو پدر مادر از بچگي نكنن،دنيا نمي تونه كمك كنه به كسي،هر راهييو كه ببندي به روي بچه يه راه ديگه پيدا مي كنه و بدتر...
اين روزا كمتر مي نويسم كه اين غر غرا را نگم و نشم عين همونايي كه خودم ازشون بدم مي آد...
دلم طراحي سازه پيچيده مي خواد از اونا كه تي وي نشون مي ده برج به ارتفاع يك كيلومتر،اين كه ماهها درگير حل يه مساله باشم و بعدش كلي ذوق كنم از پيدا كردن راه حل،چيه الان دارم كتاب حفظ مي كنم مي رم سر كلاس مي گم...من كار سخت و پيچيده دوست دارم.
بي انصافي نمي كنم،همين كار بيخود اگه نبود من تا حالا ديونه شده بودم و افسرده و الان كاملا" ته خط.