تبليغاتX
fellika.blogfa.com
شنبه دوازدهم بهمن 1387

ش يه دختر خيلي خيلي زيادي احساساتي و رمانتيك و تو هپروت و عالم خيال سير كنه.بدترين دختر مدرسه و بدترين موجودي كه هر كسي تا حالا ديده!!گناهش اينه كه عاشقه،هر روز عاشق يه پسري مي شه كه تو خيابون بهش مي گه خانم خوشگله،خوشگل هم هست و البته با يه اخلاق گنده دماغ لوس،يه روز يه پسر مو بور دوستشه و تو بغلش ،يه روز يه پسر مو مشكي،يه روز با اين مي ره خريد،فردا با اون مي ره واكسن مي زنه،پس فردا باز تو بغل اين يكي گريه مي كنه،هر روز سر كلاس دعوا مي كنه با يكي از بچه ها ،به خاطر اينكه دوس پسرش زنگ مي زنه و با دوستاي اين حرف مي زنه يا دوستاي اين مي خوان دوست پسرش رو از چنگش در آرن!!!دختريه كه چند بار معاون و مدير مچشا تو كوچه پس كوچه گرفتن!دختري كه هر روز تو مدرسه بحث سر اونه،يه هفته اخراج شد به اميد اينكه آدم شه!ولي نشد...معاونه تعريف مي كنه كه ديدتش تو كوچه سوار ماشين يه پسره بوده داشته موهاي سر پسره را ناز مي كرده،تا چشمش به معاون مي افته مي ره زير داشبورد قايم مي شه،معاونم مي ره درو باز مي كنه مي آرتش بيرون،خجالت كه نمي كشه...يه بار يكي از دبيرا ديده اش تو كوچه پشت مدرسه كه چسبيده بوده به ديوار و داشته با يه پسره معاشقه مي كرده و لب مي داده و مي گرفته و پسره با سينه هاش بازي مي كرده،مي ره مدرسه گزارش مي ده و ...هر بار يه مدل...هر بار مادرشا مي خوان مدرسه،مادرشم مي گه خواهر من يه آدم بي قيد بوده الان خوشبخته ولي من كه مقيد بودم بدبخت شدم،حالا مي خوام بچم هر چي دوست داره عشق و حال كنه!!!!اين جوري خوشبخت تر مي شه!!خوب بابا بردار ببرش تو خونه پس چرا تو كوچه؟چرا دوستاشو از راه به در ميكنه؟امروز سر جلسه امتحان داره مي نويسه برگشته وسط جلسه مي گه فرشته جواب به دوست من نديا مي كشمت!!!!!!بد جور دختره رو اعصابمه.بدتر مامانشه،بهش صفر مي ديم مي گيم مامانتا بيار،مامانه مي آد مي گه به دختر من كار نداشته باشين،وقتي خسته است و حوصله نداره درس نمي خونه بهش حق ندارين حرف بزنين!خوب بابا اين رو بچه هاي ديگه هم تاثير مي ذاره!!جلسه هايي كه غائبه اينقدر خوبه همه بچه ها هم خوبن،امان از وقتي باشه نه خودش گوش مي ده نه هواس برا كسي مي ذاره....
وسط همه اينا من فكر مي كنم كه اونم آدمه و حق داره احساس داشته باشه،حق داره اشتباه كنه ولي اينم حقشه كه يكي كمكش كنه،نه اينكه از چاله مدام بره تو چاه،حقشه اون حس دوست داشته شدن را از جايي بهش بديم كه نخواد آويزون يه پسر بشه و دروغاشو باور كنه ،حق داره تو بعد هاي ديگه زندگي رشد كنه،يعني اينا رو مي دونه؟يعني مي دونه عاشق چه جور آدميه؟يا خودشم مي دونه داره سر خودشا گول مي زنه ؟آدماي عاشق اصولا" فك مي كنن كه خودشون هواسشون هست و همه چيو بلدن و فقط دوست اوناست كه خوبه و عين بقيه نيست،خيلي چيزا رو نمي بينن و خيلي حرفها را گوش نمي دن،اون چي؟؟راس راسي عاشقه يا كمبود محبت داره؟
فرق من با اون چيه؟