تبليغاتX
fellika.blogfa.com
شنبه نوزدهم بهمن 1387

امروز سعي كردم كاري كنم كه ش دختر خوبي بشه و درساشا بخونه،اميدوارم موفق بشم.
ساعت اول كه طبق معمول درس نخونده بود و بلد نبود،آوردمش پاي تخته و ازش خواستم از بچه ها سوال بپرسه،كلي برا خودش كيف كرد!تو خوابم نمي ديد باهاش همچين كاري كنم،وقتي گفتم بيا پاي تخته كلي ترسيد و نمي اومد،فك كرد مي خوام بكشمش!!!
زنگ تفريحم بردمش تو يه كلاس درو بستم نشستيم با هم يكم درد دل كرديم ،بهش گفتم من هيچ كاري به عشقش و اينكه درسته يا غلطه يا داره گول مي خوره ندارم،فقط اگه مي خواد حرفشو ديگران بپذيرن و قبولش داشته باشن،راهش لجبازي و خودنمايي و داد و بيداد و اين كارا نيست،بايد تو همه ابعاد زندگي رشد كنه تا جايي هم برا حرف ديگران نذاشته باشه كه بخوان بگن اگه فلاني تو زندگيت نبود الان اين جوري نبودي..كلا" حرفهايي كه زدم خودم بهش اعتقاد داشتم و تو زندگي بهش رسيدم و يه فرمولم بهش توصيه كردم كه هم بتونه درس بخونه هم به عشقش فكر كنه...حرفاش جالب بود،مي گفت به خودم اجازه نمي دم بهش فك نكنم...حرفهايي هم كه من مي گفتم همه را ديده بود و چشيده بود و همش مي گفت دقيقا" مشكلم همينه!ساعت بعدم سر كلاس فوق العاده آروم نشسته بود حتي يه تيكه با بغل دستيش كه داشت با يكي ديگه حرف مي زد دعواش شد كه چرا نمي ذارين درس گوش بديم؟سر كلاس جاي حرف زدن نيست..كاش همين جوري بمونه و پيشرفت كنه...خدا خودش بهش كمك كنه.