
باز اين آقاهه رفت و منا تنها گذاشت با يه دنيا دل تنگي و غم غربت و دوري كه باز بايد باهاش بسازم و عادت كنم...شكر خدا را كه بالاخره ديدمش و دو روز كنارم بود،آرامش محضه اين عزيز برا من.
عارضم كه ديروز ساعت 4عصر تشريف آوردن و من رفتم يه گل براش خريدم و رفتم به ديدارش،جفتي با هم رسيديم سر قرار،يه آن تو يه نقطه بهم رسيديم،همون نقطه اي كه من مي خواستم واي سم اون ترمز كرد،نزديك بود زيرم كنه البته(خودش گفت مي خواستم اين كارو بكنم!!)بعدشم بالفور رفتيم ته دنيا،همون پاركه و همو نيمكته و همون سكوت كه آخر دنياست براي من اونجا،بهم كلي خوراكي خوشمزه داد،يه شكلاتاي كاكائويي با مزه كه توش ميوه بود و آلوچه انار و ترشي آلبالو و مرباي گردو،كلي ذوق مرگ شدم ومنم بهش كادوشا دادم،هم كادوي ولنتاينش كه هموني بود كه برا تولذش تو ذهنم بود بخرم و هم كادويي كه به مناسبت اولين درآمد مستقلم براش گرفته بودم،خوشحال شد يكم ولي خوب من خودم كلي خوشحال شدم،چون چيزي كه خيلي دوسش داشتم رو كادو دادم...
كلي حرف زديم واون كاغذي كه قرارمون بود رو خونديم و چك كرديم و يه نتيجه هايي گرفتيم و يه جاهايي حدس و فكراي من دقيقا" شبيه آقاهه بود كه خيلي اميدوار شدم و خيلي لذت بردم،تقريبا"همديگه رو خوب مي شناسيم،اين نتيجه اي بود كه گرفتم از اون كاغذا!.
بعدشم احساساتي كه 90روز تلنبار شده بود به اميد همچين روزي،حرفاش،حرفام،كارامون،لحظه هايي كه اون مي خواست من خوش باشم و من مي خواستم اون لذت ببره از اينكه كنار منه،آخرش جفتي اعصابمون خرد شد ومجبور بوديم كه برگرديم خونه،مردي كه ديدم و يه چندتا نكته كه كشف كردم و لحظه اي كه ترسيدم و لحظه اي كه از استقامتش به خودم و انتخابم احسنت گفتم،از آدمايي كه قوي ان خوشم مي آد،نه قوي به لحاظ جسمي،از يه نظر ديگه...
شب كلي حساي ضد و نقيض داشتم و يه ذهن خيلي داغون و درگير،يه تصوير كه يه خورده بهم ريخته شده بود و ترس و شايد و اما و اگر و گيرايي كه به فرعيات داده بودم،با آقاهه حرف زدم و بعدش خوابيدم و به چيزا ونكات مثبت و خيلي مهمتر فك كردم و آروم شدم،مرد من گناهي نداره،يه آدمه با يه احساس صاف،من يه خورده تندرو هستم.شب كه با آقاهه حرف مي زدم اونم خيلي داغون بود و باورش نمي شد و پشيمون بود ،يه جا بين حرفاش گفت كاش نيومده بودم،دلم خيلي گرفت و نمي تونستم بذارم با اين احساس بره...
امروز عصر باز ديدمش و بهش گفتم كه بهش افتخار مي كنم و دوست ندارم خجالت بكشه ،اتفاقا" بايد به خودش افتخار كنه،يه كم با هم حرف زديم و يه قرار با هم گذاشتيم،يه كار مهم ...
گير داد وسط راه كه بايد بشيني پشت فرمون،منم مي ترسيدم بزنم ماشينشا داغون كنم اونم كه مي خواد بره تو جاده،يه وقت دردسر درست كنم،هر چي گفتم نه گوش نداد و من نشستم ،از ماشين كه پياده شدم تا برم سر جاي اون بشينم مي ترسيدم و فقط خدا خدا مي كردم پشيمونش نكنم از اينكه ماشينو داره مي ده دست كسي كه معني كلاژ ترمز رو حتي بلد نيست،وقتي نشستم ولي ريلكس بودم و اصلا"باور نمي كردم كه واقعي باشه اين صحنه و هيچ ترسي توي وجودم نبود فقط حال مي كردم از توضيحاتي كه آقاهه مي داد،گوش كردم بعد صندلي رو ميزون كردم و آينه را برام آقاهه ميزون كرد و توضيح داد و استارت زدم و فوري ماشين روشن شد،ترمز دستي را يادم رفت بكشم،يكم با گاز بازي كردم،كلاژو تا ته فشار دادم و دنده رو به يك رسوندم و آروم كلاژو ول كردم كه ديدم ماشين داره راه مي ره ،منم مونده بودم اين چه جوري راه افتاد؟من كه دستم به فرمون نيست!!!من منتظر بودم بگه يه كاري با فرمون بكنم تا ماشين راه بيافته!!5-6متر گمونم رفتم و ترمز كردم و باز يه ذره رفتم و گفت بپيچم من يه ذره فرمونا پيچوندم ماشين كج رفت،بعد داشتيم مي رفتيم تو درختاي كنار خيابون كه اومدم فرمونا باز بچرخونم تا صاف شه كه تا من بخوام فرمون بچرخونم لاستيك ماشين رفت تو دل جدول!!!اين شد اولين رانندگي من.آقاهه ماشينو درست كرد و راه افتاديم و من يكم كمكش دنده عوض كردم طبق دستور و خوشم اومد و بعدشم يكم فرمون بازي كردم و هي مي چرخوندم اين ور اون ور،تا فهميدم يه ذره چرخوندن برا كج شدن كافيه ولي برا صاف شدن بايد با سرعت و زيادتر پيچوند!!!اين كشف خودمه...آقاهه كلي ازم تعريف كرد ،حالا نمي دونم دلمو الكي خوش كرد و خواست بهم اعتماد به نفس بده يا واقعا" خوب بود برا بار اول...
خيلي باحال بود،من هميشه مي گفتم اول رانندگي ياد مي گيرم خودم بعد مي رم گواهينامه مي گيرم،فكر نمي كردم عملي بشه ولي آقاهه من ماهه...
يه جا آقاهه مي خواست منو ببينه،من يه ثانيه كه بهش نگاه مي كردم نمي تونستم، چشمامو مي دزديدم،نمي دونم چرا معذبم مستقيم نگاهش كنم،دلم به تب و تاب مي افته وضربان قلبم مي ره رو هزار برا همينه كه نمي بينمش كه بعد يه سال و نيم تازه تو صورتش يه چيز جديد كشف مي كنم...
ممنونم كه به حرفم احترام ميذاري.يه دنيا مرسي از بودنت و از لحظه ها و حسهايي كه بهم دادي،من و تو بايد كنار هم باشيم.حرفامونا يادمون نره؟!
باز شروع شد روزاي دلتنگي و دوري...خدا خودت درستش كن