
عجب روزي و عجب باروني،تا حالا فكر مي كردم فقط تو فيلماست كه مي شه زير بارون گريه كرد ولي بارون امروز ديدم داره كاملا" منا مي شوره و آب از سر و صورتم مي چكه،منم چشماما بي نصيب نذاشتم.چسبيد حسابي،خيلي وقته راه نرفته بودم زير بارون،خيس نشده بودم اين همه...
با همه ترس و ديونه بازياي ذهنم و بغض تو گلوم رفتم دكتر،ديگه نوبتما كنسل نكردم،دكي جونم فهميد دو ساله سر كاره،كلي بهم غر زد و گفت اينجا رو با بقالي اشتباه گرفتي،دلم غصه خورد ولي خيالما راحت كرد كه ديگه عملي در كار نيست حتي اگه كور شوم،ديگه راه نداره و خودم بايد مواظب باشم كه بوف نشم،جديدا هم كه محورهاي چشمم چرخيده اند،يعني چي من نمي دانم دكي دوساعت توضيح داد ولي من همش هواسم پيش سكان كشتي بود نمي دونم ربطش بهم چيه ولي خوب...خدايا بزرگي و تنهايياتا شكر،همه اين روزا رو تو خاطرات مهر 82بودم و همه لذتي كه با ديدن چشماي سالمم تو وجودم بود و همه تنهايي اتاق عمل و موهاي بابايي كه در عرض 24ساعت سفيد شد.چه روزايي رو گذروندم ،الان كه نگاه مي كنم عمرا" بتونم از پس همچين لحظه هايي بر بيام.تازه ياد گرفتم تو خيابون گريه كنم عين ديونه ها.
طفلك خواهر داماد آقاهه اينا ديشب فوت كرد،چقد غصه خوردم،نديده بودمش ولي خوب ازش زياد شنيده بودم،يه دختر گمونم هم سن و سال خودم با يه دنيا آرزو و حسرت رفت زير خاك،به همين سادگي،چقدر دنيا غريبه