تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

امروز مدرسه جشن روز معلم برامون گرفته بود،ناهار بهمون دادن و 8000پول كه بريم يه كادو برا خودمون بخريم،خيلي خوش گذشت،يكي از دبيرايي كه چهارشنبه ها مدرسه است و من نمي ديدمش رو ديدم و باهاش دوست شدم،تنها كسي كه تو مدرسه هم رشته منه.دختر خوب و جالبي بود،جالب ترش اينكه تو شهر آقاهه سه روز از هفته زندگي مي كنه.
يه قاب كه توش يه شعر نوشته بود برا خانم تاريخمون خريدم،كلي خوشحال شد،بچه ها كلي سر كلاس برام شعر خوندن،يكي دوتاشون قصد خودكشي پيدا كرده بودن و گوش من رو مفت گير آورده بودن برا درد دل،درداي خودم كمه بايد حرص اينا را هم بخورم،به دختره گفتم خواستي خودتا بكشي بذار بعد امتحانا كه دوستات نمره هاشون بد نشه گناه دارن،نمي تونن برات عزاداري كنن،جا خورد گفت انتظار نداشتم اين جوري بگي،فكر كردم الان منو مي فرستي پيش مشاور مدرسه و به همه مي گي من رواني شدم...آخرش پشيمون شد و به زندگي علاقه مند!!!!
رفتم يه مسجد كه دربارش خيلي شنيده بودم تو شهرمون ،نزديك مدرسه هم هست،كلي دعا كردم و سبك شدم البته يه جورايي هم سنگين شدم و خجالت كشيدم،خدا منا ببخشه،خيلي ناسپاسي مي كنم و خيلي بي توجهي به حرفاش...بازم مي رم.دوس داشتم اونجا رو.