
چقدر مهمه يه مادر چه جوري بچه اش رو تربيت كنه،اينو امروز كه با س م يرا داشتم حرف مي زدم و از نگرانياش برا بچه خواهرش مي گفت فهميدم،رفتار پدر مادر بي نهايت روي آدم اثر مي ذاره.خود من كه الان اين همه عقده بغل و ماچ و بوسه دارم و آقاهه طفلك رو كچل مي كنم تو روز و كلي گريه مي كنم كه چرا نيست،واسه خاطر اينه كه واقعا تو اين زمينه كمبود دارم،خيلي ساله كه مامانم فقط عيدا بوسم مي كنه،اون وقتا كلي خوشگل مي كردم مي رفتم پيشش مي گفت خوشگل شدي،لپما مي بردم جلو مي گفتم پس بوسم كن مي گفت خجالت بكش تو ديگه بزرگ شدي،يا هر وقت مي خواستم بغلم كنه و نازم كنه باز مي گفت بچه 4ساله اي مگه...اين قدر گفت تا منم ازش دور شدم،ديگه خيلي وقته ازش محبت نمي خوام،البته اونم به خيال خودش برا من كم نذاشته، ولي من نيازم چيز ديگه ايه،چيزي كه يه وقتا خيلي بهم فشار مي آره،دلم مي خواد وقتي ازش دلخور مي شم ،وقتي اذيتم مي كنه بياد كنارم بشينه باهام حرف بزنه،ناز و نوازشم كنه،منتم رو بكشه يه وقتا ولي اون خيلي خشكه،دلم وقتي بيشتز مي سوزه كه مي بينم فقط با من اين جوري رفتار مي كنه،نه با خواهري نه با داداشم نه با هيچ غريبه و آشنايي اين قدر سرد نيست كه با منه.همه حسرت مامان من رو مي خورن،تا حالا نديدم كسي كه مامانمو بشناسه و نگه خوش به حالت قدرشو بدون.من هيچ وقت نفهميدم چرا اين همه زيادي از من توقع داره،چرا توقع داره من احساس نداشته باشم؟چرا اين همه من بايد با بقيه فرق داشته باشم؟يه وقتايي كه مي گفت من خيالم از فليكا راحته خوشحال مي شدم كه نگران من نيست،ولي الان دلم مي گيره،چرا اين همه از من مطمئنه؟چرا نمي دونه چقدر مشكل دارم؟چرا فكر مي كنه من مي تونم از پس همه چي بربيام؟چرا عوض اينكه من از اون تاييد بگيرم اون تاييد از من مي گيره؟