
س مي را هم رفت خونه بخت،امروز زنگ زد و گفت بپر خونه ما،رفتم و گفت كه رضايت به ازدواج داده و مي خواد شوهر داري كنه،دنيا را بهم دادن وقتي شنيدم.آرزوش بود ازدواج كنه،آرزوش بود پسر خوب ببينه،بالاخره به آرزوش رسيد،چه روزايي كشيد،چه دردا و چه حرفهايي رو تحمل كرد،چقدر منا حرص داد،چقدر نصيحتش كردم و گفت تو نمي فهمي،شكرت خدا ديگه نمي خوام نگران باشم كه داره تو سراب دست و پا مي زنه.خوشبخت بشه الهي.همه دوستاي دبيرستانم ازدواج كردن.
پ ن:طي اقدامي سياستي اون وبلاگمو به پرشين بلاگ منتقل كردم البته با يه sاضافه