<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فليكا</title>
<link>http://fellika.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 15:51:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-599.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دارم ياد مي گيرم به خودم اهميت بدم،ديگه مثل قديم از جون مايه نمي ذارم،امروز حالم خوب بود ولي مي دونستم اگه برم مدرسه حالم بد مي شه نرفتم و فقط يه ذره حالم بد شد،تقريبا خوب بودم،به نسبت اون سري كه يه دنيا اشك ريختم تو بغل آقاهه اين سري خيلي خوب بودم ،گريه نكردم.&lt;BR&gt;آقاهه يه كلاف سر درگم داره مي شه خدايا بهش اميد بده و كمكش كن و راهي رو كه مي ره براش هموار كن.سخته تو يه ججم بزرگ از بار منفي نه و نمي شه جلو رفتن و كم نياوردن و نترسيدن،خدايا بهش قدرت بده.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 15:51:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=599</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-599.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-598.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;راست مي گن وقتي مي بخشي خودت سبك و راحت مي شي،بخشيدم و گذشتم،فقط به اين خاطر كه قلب من با كينه و نفرت غريبه است،نمي تونم بدجنس باشم و مثل خودشون بي شعور.وقتي بخوام اين جوري باشم خودم رو گم مي كنم و عذاب مي كشم،بي خيال...اين نيز گذشت ولي تمرين مي كنم حالا كه نمي تونم بدم بياد حداقل خوشم هم نياد و الكي محبت نكنم...خدايا هواي من رو خودت داشته باش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 14:59:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=598</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-598.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-597.aspx</link>
<description>اون هفته مسعود رسام و اين هفته نيكو خردمند!!&lt;BR&gt;روحشون شاد،دوستشون داشتم،زندگي ها كرده بودم با فيلماشون.</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 19:15:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=597</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-597.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-596.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمعه هم تموم شد،خوب بود خوش گذشت،مدل خوش گذشتنش جالب بود،راضي بودم از مردي كه هواسش جمعه و كنترل اوضاع اين همه تو دستشه،مراقب همه كس و همه چيز هست و برا آرامش همسرش هر كار از دستش برمي اومد كرد،خيلي نشد خودش رو ببينم،كلي كار داشت ولي همين كه مطمئن بودم همه كاراش برا منه روحم آروم شد.&lt;BR&gt;خيلي نبايد خودم رو قاطي خاله زنك بازياي خانواده خودم و خانواده خودش كنم،جفت خانواده ها از اوناي هستن كه حسابي...من به خاطر همسرم نبايد قاطي اين ماجراها شم،اون به آرامش نياز داره،ما بايد رها از اين فكراي دست و پا گير باشيم...&lt;BR&gt;يه آموزشگاه به مدت دو ماه قراره برم و يه درسي بدم،اين جوري روزاي  يكشنبه 11ساعت يه مطلب رو مي خوام بگم،8ساعت مدرسه و 3ساعت آموزشگاه،بچه هاي با مزه اي داشت،يه مشت آدم بيكار دل خوش كه فكر كردن با گذروندن اين دوره معمار مي شن!!!&lt;BR&gt;بعضي ها يه مبلغ كم دواي يه روزشونه،يكي هم مثل من احساس مي كنه به آرزوهاش رسيده وقتي فكر مي كنه تا دوماه ديگه يه پول خيلي خيلي كم مي آد دستش ،خوشحالم كه نيازهاي اساسيم رو مي تونم جور كنم...خدايا بازم شكرت.&lt;BR&gt;كاش همسري موفق بشه و كارش بشه عين آرزوهاش،خدايا كمكش كن.دلم مي گيره وقتي به بار مشكلات و مسئوليتهاش فكر مي كنم،خجالت مي كشم از خودم كه با كوچكترين مساله اي مي زنم زير گريه...&lt;BR&gt;خواهري اين سري يه روز بيشتر موند كنارم،كلي باهاش درد دل كردم و فهميد دلم از كجا پره اين چند وقت كه همه شبهاي زندگيم شده اشك،اونم اشكش در اومد،دوست نداشتم اين جوري شه ولي خوب...هر چقدر سعي مي كنم بي خيال باشم مي بينم به حجم بيشتري از بيخيالي نياز دارم...دنيا كاش رو دور سازش با من مي افتادي،دلم برا روزهاي شيرينم تنگ شده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 08:17:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=596</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-596.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-595.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از بچه هاي مدرسه اصلا خوشم نمي آد،يه جورين،برام سنگينه دو بار در هفته ببينمشون و دو درس متفاوت باهاشون داشته باشم،خوشم نمي آد يه درس عملي و سبك و خنده بازار،يه درس مهم و سنگين كه به سكوت اينا نياز داره،چيزي كه اصلا بلد نيستن،خودمم از تهديد و داد و بيداد خسته شدم،دوست ندارم اذيتشون كنم...بديش اينه كه يكي از درسا يه دبير ديگه مي آد صاف مي شينه سر كلاس و تنها كاري كه مي كنه اينه كه بچه ها را ساكت كنه،اينه كه كلاس دست خودم نيست انگار،استاد كار درسه و قراره اين درسو ياد بگيره،آرامش كلاس من رو مي گيره...&lt;BR&gt;آقاهه باز مريض شده،باز زمستون شد و پسر من ضعيف،دائم مي خواد مريض بشه،نگرانشم،اين چند روز هم حالش خيلي بد بود ولي به ديدارم اومد و پرم كرد از آرامش،حضورش كنارم باعث مي شه قوي و مطمئن بشم،دوريش برام سخته ولي خوب چاره اي نيست،مادر شوهر هم اين هفته آمده بود خونه اون يكي عروسش دعوتش كردم بياد خونه ما ولي نيامد،منم زياد اصرار نكردم،برا جمعه هم دعوتم كرد خونشون،بار اوله كه به صورت رسمي مي خوام برم خونشون،خيلي خوشحالم و يه حس عجيبي زير پوستمه،حس اينكه يه فاميل دارم برا خودم كه نسبت مستقيم دارن با من خيلي جالبه،تا چند وقت ديگه سه تا ني ني وارد فاميل آقاهه مي شه يكي بچه خواهرش،يه دونه بچه برادرش و يه دونه من.وقتي به مسائل زندگي و اين چيزاي به ظاهر الكي فكر مي كنم خيلي لذت مي برم مثل اينكه جمعه چي بپوشم،چه رفتاري داشته باشم،پدر مادرش رو چي صدا كنم،دوست ندارم بگم مامان بابا،دوست دارم بگم پدر مادر!!!!دنياي اين روزاي من و مسائل مهم اين روزهام اينا دوست دارم باشه!!!دوست ندارم به كار فكر كنم،دوست دارم لذت ببرم يه مدت از زندگي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 16:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=595</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-595.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-594.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فكر مي كردم پارسال بچه ها خيلي بد هستن ،امسال تازه فهميدم چقدر پارسالي ها خوب بودن،حداقل ادبشون بيشتر از اينا بود،يه خورده مي ترسيدن وقتي بهشون يه چيزي مي گفتي،اينا ديگه كي هستن!!!!خدا عاقبتم رو باهاشون ختم به خير كنه.&lt;BR&gt;يه سري از بچه هاي پارسال مي آن مدرسه ديدنم،دانشگاه قبول شدن،ازدواج كردن،وقتي مي بينم يه سري هاشون رو به قدري خوشحال مي شم كه حد نداره،دوتاشون كه فهميدم رفتن دانشگاه بي نهايت خوشحال شدم به اندازه وقتي فهميدم خودم قبول شدم.واقعا حيف بودن و شرايط سختي داشتن و دلم هميشه مي سوخت اگه اينا بخوان بخاطر موقعيت پولي از ادامه تحصيل بمونن،ولي خوندن و سراسري قبول شدن.كاش هميشه موفق باشن.&lt;BR&gt;3برابر پارسال جدي تر و بد اخلاق تر و سخت گير تر هستم ولي باز كمه!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:01:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=594</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-594.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-593.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بداخلاق شدم و بي شعور،دو روزه  خيلي اذيت شدم،سر هيچ و پوچ،سر حرف آدمهايي كه شايد اول حرف مي زنن بعد فكر مي كنن،سر اينكه اين روزا يه روزي آرزوي دور و درازم بود،اينكه فك مي كرديم اگه اين روزا بياد ديگه غمي نداريم،ديگه تنهايي و بي پناهي نداريم ولي خودمون داره يادمون مي ره چقدر دلتنگي سخته،خيلي وقته دور نبوديم دلتنگ نشديم مزه عشق يادمون رفته،به هر دري زدن تا رسيدن به يار يادمون رفته،ثانيه ها رو شمردن،روزا و ماهها رو شمردن يادمون رفته.يه روزي غم دنيا رو دوشم بود خيالم نبود قوي بودم چون تكيه به يه عشق قوي و مطمئن داشتم،حالا با هر بادي مي لرزم،شدم بيد...مي دونم همه اينا توهمات دهن منه ولي هر چي هست جزئي از منه و زندگي منه،برام سنگينه من و روحيات من با ديگران مقايسه بشه،از الگوهاي زندگي كسايي كه خيلي روحيه اشون با من فرق داره الگو بگيرم و اون جوري زندگي كنم،خوب با من نمي سازه اين مدل زندگي،حالم به هم مي خوره...گوشه نشين اتاقم شدم و هر چي سعي مي كنم اهميت ندم و بي خيال باشم و بپذيرم،باز با كوچكترين حرف دنيا آوار مي شه رو سرم،اين دو روز اينقدر گريه كردم كه زير پلك پايينم زخم شده،ديگه اشك ندارم.&lt;BR&gt;كاش يكي به من و دنياي من نگاه مي كرد،شدم عين 10سال پيش و دوره بلوغ نوجوني،دوست ندارم خودما،حالمو،قلبمو...دلم تنهايي مي خواد و سفر و جاده،دلم مشهد مي خواد،دلم يه جاي امن مي خواد،دلم نمي خواد ادمهاييو كه فقط توقع دارن در قبال همه بي شعوري ها و ناملايمات من با شعور باشم و به رو خودم نيارم دارن به زندگيم گند مي زنن...&lt;BR&gt;مي خوام برم زير بارون راه برم شايد خوب شدم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 11:56:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=593</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-593.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-592.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اين چند وقت اتفاقات زيادي افتاد،خوب و بد و پر از تجربه و درس،خيلي تنها شدم و از طرفي كلي از تنهايي در اومدم.جنس احساس و فكرم داره عوض مي شه،تو يه مسير پر زحمت افتادم.خواهري دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان،همه روزا رو بايد بشمرم و تو اتاق بگردم تا نوشته هايي كه يادداشت مي كنه و هر جا ممكنه قايم كنه پيدا كنم و دل خوش عشقش بمونم تا چهارشنبه بشه و بياد،آقاهه از 19مرداد همسر منه و من يه عالمه وظيفه سنگين همسر داري رو دوشمه و تا الان همه رو سعي كردم انجام بدم،البته هيچ كس جز خودم ما را به رسميت نمي شناسه و يه جفت نامزد هستيم كه تا 9فروردين فرصت دارن كارهاشون رو رو به راه كنن تا عقد دائم به اونها هديه بشه،اين حرفها و فكرا برام ارزش نداره و كار خودم رو مي كنم و دعا مي كنم اوضاع مرتب بشه.آخر هفته ها همسر عزيزم مي آد كنارم و دو شب كنار هم هستيم،صبح شنبه منو مي رسونه مدرسه و خودش مي ره ،تو اين آمدنها خيلي از مسائلمون رو ميزون كرديم و برنامه ريزيها و كلي داريم راه مي افتيم،خاطره ها و اتفاقاي جالب زيادي برامون رقم خورد و دارم پر از تجربه مي شم،رابطه ها و منسب هاي جديد،تا چند وقت ديگه مي شم زندايي،چند وقت بعدش مي شم زنمو،الان يه فاميل دارم برا خودم،مادر و پدر همسر،خواهر و برادر و داماد و عروس اونها و رابطه ها و مدل خيلي چيزا،منم شبيه آدمهايي كه گيج و سرخوش از شادي زير پوستي هستن فقط نگاه مي كنم و سعي مي كنم خطا نكنم.سخت ترين جاي ماجرا اينجاست،بايد مواظب خيلي از حرفها وحركات و رفتارا باشم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 11:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=592</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-592.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-591.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دنيا رو سعي كردم دووم بيارم بي فليكا،ولي نشد...خفه شدم دق كردم،خيلي جاها ساختم و حرف زدم و بدم اومد و حذف كردم و دلم پر كشيد برا فليكاي خودم.نمي دونم چرا اينجا اين جوري منو مي كشونه.هيچ جا خونه خود آدم نمي شه...&lt;BR&gt;من برمي گردم همين جا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 19:48:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=591</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-591.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fellika.blogfa.com/post-590.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عروسي برادره هم تموم شد،غير قابل باور بود كه يه روز اين آقا بره سر زندگيش،همه چيز هم خوب و عالي،پدرمون دراومد ولي خوب همه راضي بودن و خوش گذشت و جاي هيچ حرفي نموند...خوشبخت بشن الهي..&lt;BR&gt;منم دارم از اين جا مي رم،مي خوام برم يه جاي غريب و بي نشون،شايد دووم نياوردم و برگشتم همين جا ولي همه تلاشما مي كنم كه بتونم حرفهاما بگم...&lt;BR&gt;خداحافظ همه خاطره ها&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 19:28:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fellika&amp;postid=590</comments>
<dc:creator>fellika</dc:creator>
<guid>http://fellika.blogfa.com/post-590.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
