و من دوباره باید به یاد بیارم که سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد...
و من دوباره باید به یاد بیارم که بسته شدم چون کتابی که همه صفحه هاش خونده شده و هیچ چیز جالبی برا پا بند شدن بهش وجود نداره ...نباید کسی این کتابو تا آخر می خوند .اشتباه کردم ....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 16:41 شماره پست: 66
من یک دیوانه رو خوشحال کردم........

يه بار يکي بهم گفت مشکل تو اينه که نمي دوني چي مي خواي به خنديدم و کلي سر و صدا که نخيرم مي دونم...اما حالا دارم مي بينمم که فقط الکي دارم پرسه مي زنم اين که کجام و دارم چي کار مي کنم برام مهم نيست فقط دوست دارم راه برم اونم تند به شدت عاشق دويدن شدم شايد سال ديگه قهرمان دو ميداني شدم بسکه اين چند وقته دارم راه مي رم لذت مي برم وقتي همه را جا مي ذارم و از کنارشون رد مي شم اما اعصابم خورد مي شه وقتي اوني که داره با هام راه مي آد دستمو مي گيره و مي گه يواش ..دوست دارم خفش کنم.....
تنها حسي که دارم راه رفتنه تو کوچه پس کوچه ها هميشه فکر مي کنم وقتي راه مي رم مي تونم به دردام فکر کنم مي تونم تصميماما بگيرم و با خودم خلوت کنم ولي وقتي تو کوچه ها راه مي رم فقط دلم ميخواد نفس بکشم کوچه تموم مي شه اما من هيچ  فکري نکردم ...
چهارشنبه 600سفحه زلزله امتحان دارم با استادي وحشتناک سه هفته پيش يه شب تا صبح همشو خوندم بماند که هيچي ازش نفهميدم اما تا الان فقط 75 صفحشو خوندم ...جلدش بنفشه شايد همينه که نمي ذاره بخونمش به تحليل فکر مي کنم به اينکه اونم استادش ....و جزوش که ديگه حتي نمي دونم چي توش دارم هميشه سر کلاس يادش گرفتم برا همين ديگه طرفش نرفتم ... خوشحالم که امتحان معماري دو در شد مخ استاد زده شد و با هيمن طرحايي که بهش داديم نمرمونا مي ده فقط يه طرحه که مونده برا 4 بهمن تحويلش ...600متر ستوناشو بايد رديف کنم همشو کشيدم....با اخلاق گندم چه کنم ؟؟!!!زلزله ختم به خير مي شه؟؟؟خوب شد 143واحدي که بايد پاس مي شد تبديل شده به 140 تا....
يکي اگه يه چيزي براش مهم باشه چي کار مي کنه؟؟؟مي تونه بگه بذارش به مرور زمان ؟؟؟چه جوريه بعضيا با يه نگاه مي تونن تصميم بگيرن که عاشقن يا نه؟؟؟يعني چي که مي گه من ديگه طاقت ندارم...يه سکوت مي کنه بعد مي گه عشقمو دوست داشتم اما اون بازيگوشي کرد ....چه جوري لذت مي بره از خنده هاي من؟؟؟؟
خستم خوابم مي آد اما دارم برا ساعت 2 شب نقشه مي کشم ...
عزيز جونم چه باحاله يه بار براش سوپ پختم  ديگه هيچ غذايي از گلوش پايين نمي ره 7 صبح زنگ زده مي گه من امروز ناهار مهمون دارم بيا برام غذا بپز... يه نگاه به جلد بنفش زلزله و فرار باور نمي کنم حتي حاضرم آشپزي کنم اما اين جزوه هه رو نخونم انگاري اگه نخونمش امتحانشم نمي رسه...پختم غذا را عزيز جون خدا حافظ...چيچيو خدا حافظ جارو بگير دستت خونه رو تميز کن زشته آبروم مي ره ....چشم...حالا ديگه خداحافظ؟نه آماده کن ظرفاي ناهارو دم دست باشن چشم...ساعت 2 بعد ازظهر هنوز مهموناش نيومدن....کجان عزيز اينا؟؟؟والله ديشب گفتن ساعت 10 راه مي افتيم احتمالا تا 3 ربع کم بايد برسن...فقط دلم يم خواست خفش کنم ساعت 11 منو مجبور کرده برنج دم کنم حالا تا سه اگه تشزيف بيارن اين خشک نمي شه؟؟؟؟ اينقدر سرمو گرم کرد تا مهموناش اومدن اصلا فکر نمي کردم منم برا ناهار دعوتم ولي بودم آخ جون.....مهمون محترم :به به چه نوه خوبي داري عمه جون خوش به حالت حميد من که آمريکاست عاشق اين تيپ دخترا بود که غذا پختنو تو خونه مامانشون ياد گرفتن چقده جاش خاليه ...چه قده کدبانويي خانوم خوشگله يه دونه برنج و يه قاشق خورش اضافه نيومد به به حميد من...حميد من...حميد من...اين وسط عزيز جون من :سميرا ماهه هر چي مي گم مي دوه آب دستشه مي ذاره زمين بدو يه سر مواظب منه حيف که اله...سميراي من ....سميرا ال سميرا بل ...حميد ال حميد بل... آخر سر برگشتم بهش گفتم حميد جانتون همون نيست که ...(سن بابا بزرگ منو داره)؟مي گه چرا اما .......خاککک بر سر من بعد ناهار عزيزجون خداحافظ؟؟؟؟(عصباني) نه بابا ظرفا رو اينا بشورن؟؟بعدش چايي نمي دي بهمون بعد از ظهري مي چسبه  بعدش فخري خانوم سميرا جون برا شام پلو درست نکنيا يه آبگوشت بار بذار ياد قديما کنيم با عمه..من فقط نگاه جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آبگوشت درست کنم شام بخورين؟؟؟کنگر خورانه آيا؟؟؟چشم....تو آشپزخونه من نخود لوبيا گوشت چاقو قابلمه...رواني شذم دوست داشتم باهاشون حرف بزنم من دلم برا زلزله خوندن تنگ شده آبگوشت پختنم چيه ديگه اين وسط ؟؟؟؟حالا شماها رو چي کار کنم؟؟؟من تا يه سال پيش لب به آبگوشت نزده بودمبعدش عاشق ان غذا شدم مشکل اين بود که مامان هميشه صبح کله سحر آبگوشتو بار مي کنه من هيچ وقت نديدم چي کار مي کنه؟؟؟اين وسط داشتم فکر مي کردم من آش پختنم بلد نيستم آشو چه جوري بپزم؟؟؟ولش کن  همه چيو گذاشتم تو سيني رفتم نشستم جلو فخري جون ننننننننن من تا حالا آبگوشت نديدم  چي جوري درست کنم با لحني گفتم که خودش پاشه درست کنه ديگه ارد نده با کمال خونسردي دستور پخت بهم داد منم پا شدم گوشيو برداشتم زنگ زدم مامان آبگوشت بگو چه جوري بپزم فخري خانوم هم مات مونده بود که مگه من نگفتم بهت؟؟؟مامانم اين ورم هر هر مي خنديد م يگفت درست کن جونم به قول مادر شوهر اکرم برا آيندت خوبه ...آي خدااااااااا درس مي کنم و کردم حالا ديگه خداحافظ؟؟؟نه بابا شب ما تنهاييم بمون پيشمون ما سه تا پير و پاتال مي خوايم چي بگيم بهم بشين يه خورده بگيم بخنديم؟؟؟؟؟آره؟؟؟؟؟چشم....زلزله کجايي که دلم برات تنگ شده ...بابا اومد آخ جون چقده دلم برا خونه تنگ شده وقتي عزيز بهش گفت بچم از صبح اينجا داره مثل پروانه دور ما مي چرخه و اونا بهش گفتن ماشالله با اين دخترت الحق که بچه توهه فقط با يه لبخند گفت خسته شده پس؟؟؟بعدشم گفت پاشو بريم ديگه کسي جرات نکرد بگه کي شامو برامون بکشه دلم خنککککککککک شد همشون سوسک شدن....بابا جوني منو آزاد کرد...قربونش برم....
بالاخره خالي شدم خدا هر چي دوست داري بهت بده تويي که منو ياد دادي بنويسم حالا ديگه برا تو نمي نويسم ولي هميشه به اندازه عصبانيت و دل تنگيم مي نويسم اونقدر اين دکمه ها رو مي زنم تا خالي بشم......حس رواني شدن دارم ديوانه ام من آيا ...