يك روز از خواب پا مي شي
مي بيني رفتي به باد
هيچ كس دورو برت نيست
همه رو بردي از ياد
چندتا موي ديگت سفيد شد
جشن تولد تو باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
غوز پشتت بيشتر شد
شونه هات افتاده تر
پيرامونتو ببين با دقت
مي سوزن خشك و تر
اين كه زاده آُسياييو مي گن جبر جغرافيايي
اين كه لنگ در هوايي
صبحونت شده سيگار و چايي
اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت
كي با ما راه مي آيي جون مادرت
اين كه دستاتو رو سر مي ذارن
اين كه با تو هيچ كاري ندارن
اين كه تو بازيشون راهت نمي دن
اين كه سر به سرت مي ذارن
مي بيني رفتي به باد
هيچ كس دورو برت نيست
همه رو بردي از ياد
چندتا موي ديگت سفيد شد
جشن تولد تو باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
غوز پشتت بيشتر شد
شونه هات افتاده تر
پيرامونتو ببين با دقت
مي سوزن خشك و تر
اين كه زاده آُسياييو مي گن جبر جغرافيايي
اين كه لنگ در هوايي
صبحونت شده سيگار و چايي
اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت
كي با ما راه مي آيي جون مادرت
اين كه دستاتو رو سر مي ذارن
اين كه با تو هيچ كاري ندارن
اين كه تو بازيشون راهت نمي دن
اين كه سر به سرت مي ذارن
اين آخرين يادگاريه كه ديشب گرفتم،زدم به سيم آخر و شروع كردم دلمو صاف كردم ولي وسطش پشيمون شدم و دلم نيومد همشو بگم.يه سري چيزا باز موند برا خودم...شايد اين جوري بهتر باشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۶ ساعت توسط فلیکا