تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو را نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي که گفتي تو را نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي مارو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا قصه مارو يکي شنيده
کي مي دونه اين مال کيه؟؟؟و آدرس لینکی چیزی ازش بهم بدین صواب داره به خدا
نشسته بودم مثلا" خودمون فکر کنم ببینم چه خاکی می شه تو سر معماری اون پروژه فولاده بکنم این وسط فردی اومده گیر داده که تو چرا تو فکری ؟؟چرا ناراحتی حالا هر چی بهش بگو دارم به نقشم فک می کنم مگه می فهمه...رفته کتاب ادبیاتشو آورده می گه حالا با هم اینا رو می خونیم تو از فکر می آیی بیرون ...بابا ولم کن مگه تو خرجش می ره یه خورده خونده بعد می گه خوب حالا بگو ببینم کتاب آهو خانوم مال کیه؟غلط جواب دادم میگه کی تو را دانشگاه راه داده؟بعد میگه طرحی از زندگی مال کیه؟؟درست جواب دادم بعد رفت سراغ مائده های زندگی و ....هر کدومو که درست گفتم گیر می داد تو چه جوری اینا را یادته غلطم که می گفتم گیر می داد کی تو را راه داده بری دانشگاه!...بعد دو سه ساعت که دیگه هیچی تو کتابش نبود رفته سراغ جلد کتاب زندگی دکتر معینو می خونه برام بعد یهو ساکت شد منم در حال شکر کردن خدا بودم که برگشت گفت این دکتر معین اولین کسیه که تو ایران دکترای ادبیات گرفته یعنی قبل اون هیچ کی نبوده دیگه گفتم خوب آره می گه پس کی بهش دکترا داده ؟کی اینو تایید کرده که بهش دکترا داده اگه کسی بوده که خودش باید دکترا داشته می بوده...منم دیدم راست می گه طفلی یه ذره فک کردم و کشف کردم بهش گفتم خوب از یه جای خارج گرفته احتمالا دیگه ...بعد گیر داده بود یعنی خارجیا ادبیات ما رو بلد بودن اون وقت خودمون بلد نبودیم ؟نمیشه که....دیدم راست می گه بنده خدا...
دارم میرم دیدن نی نی رویا ....
احتمالا یه پست اینجا خواهم گذاشت تحت عنوان! سالی که گذشت یه خورده خودمو وارسی کنم ببینم کجام و چی به چیه ...فعلا در مرحله فکر و تصمیمه....و در این راستا اقداماتی که تا کنون انجام شده این است که ابتدا این گوشه وبلاگو که از حامد دزدیده بودم پس میدهم و متنی را که از
آرشیو خودم دزدیدم جاگزین می نمایم فقط به خاطر حامدی که این متنه واسش خاطره بودو گمونم هم خوش نبود!...
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي که گفتي تو را نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي مارو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا قصه مارو يکي شنيده
کي مي دونه اين مال کيه؟؟؟و آدرس لینکی چیزی ازش بهم بدین صواب داره به خدا
نشسته بودم مثلا" خودمون فکر کنم ببینم چه خاکی می شه تو سر معماری اون پروژه فولاده بکنم این وسط فردی اومده گیر داده که تو چرا تو فکری ؟؟چرا ناراحتی حالا هر چی بهش بگو دارم به نقشم فک می کنم مگه می فهمه...رفته کتاب ادبیاتشو آورده می گه حالا با هم اینا رو می خونیم تو از فکر می آیی بیرون ...بابا ولم کن مگه تو خرجش می ره یه خورده خونده بعد می گه خوب حالا بگو ببینم کتاب آهو خانوم مال کیه؟غلط جواب دادم میگه کی تو را دانشگاه راه داده؟بعد میگه طرحی از زندگی مال کیه؟؟درست جواب دادم بعد رفت سراغ مائده های زندگی و ....هر کدومو که درست گفتم گیر می داد تو چه جوری اینا را یادته غلطم که می گفتم گیر می داد کی تو را راه داده بری دانشگاه!...بعد دو سه ساعت که دیگه هیچی تو کتابش نبود رفته سراغ جلد کتاب زندگی دکتر معینو می خونه برام بعد یهو ساکت شد منم در حال شکر کردن خدا بودم که برگشت گفت این دکتر معین اولین کسیه که تو ایران دکترای ادبیات گرفته یعنی قبل اون هیچ کی نبوده دیگه گفتم خوب آره می گه پس کی بهش دکترا داده ؟کی اینو تایید کرده که بهش دکترا داده اگه کسی بوده که خودش باید دکترا داشته می بوده...منم دیدم راست می گه طفلی یه ذره فک کردم و کشف کردم بهش گفتم خوب از یه جای خارج گرفته احتمالا دیگه ...بعد گیر داده بود یعنی خارجیا ادبیات ما رو بلد بودن اون وقت خودمون بلد نبودیم ؟نمیشه که....دیدم راست می گه بنده خدا...
دارم میرم دیدن نی نی رویا ....
احتمالا یه پست اینجا خواهم گذاشت تحت عنوان! سالی که گذشت یه خورده خودمو وارسی کنم ببینم کجام و چی به چیه ...فعلا در مرحله فکر و تصمیمه....و در این راستا اقداماتی که تا کنون انجام شده این است که ابتدا این گوشه وبلاگو که از حامد دزدیده بودم پس میدهم و متنی را که از
آرشیو خودم دزدیدم جاگزین می نمایم فقط به خاطر حامدی که این متنه واسش خاطره بودو گمونم هم خوش نبود!...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۵ ساعت توسط فلیکا
|