کوتاهترین زمان مکالمه با تلفنا به دست آوردم۲۹ ثانیه...از اون مکالمه هایی که باید ناراحت بشم و برنجم ...اما باز خوشحالم ...اصلا حوصلتو نداشتم وگرنه یه هفته نمی نشستی منتظر آخرشم ...

تصمیم جدی دارم که حضورشو کم رنگ کنم و تا ۳الی ۴ ماه آینده به کل حذفش کنم...می گن دوست اونه که تو پریشان حالی دستتو بگیره نه اون که تو شادیات بیاد بخنده...والله تو که ندیدم تو شادیای من خوشحال باشی ...تو غمامونم که اصلا هیچ وقت خبر نشدی مگه اون موقع ها که خبرت می کردم چی میشددیگه درس گرفتم ...من که دارم زندگیو مرمت می کنم تو یکی هم روش ...

بی خیال این حرفا امشب شب تولد داداش گلمه داداش مهدی تولدت مبارک...

تولد تو تولد همه خوبیهاست...بقیشو بلد نیستم

تولدت مبارک ...ایشالله هزار تا آرزوی خوب و شادی و دعاهای خوب خوب ...تو رو خدا آپ کن یه کیک تولد خوشمزه هم بده بخوریم ...تولدت مبارک

مرگ چه قدر نزدیکه به آدم... شاید فهمیدم حالا دیگه که فرصت زندگی خیلی کمه ...من نرم اون می آد... متاسفم برا همشون ... باباشون رفت ...دیدن بچه هاش خیلی تلخه دیگه هیچی تو چشماشون نیست هیچی...قیافش از صبح تا حالا جلو چشممه ...الانم صدای تشییع جنازش داره می آد ...گریه بچه هاش دلمو می سوزونه ...می ترسم...می ترسم...

فس راحتتتتتتتتتتت مي کشم حالا ديگه اين گزارشه رو هم نوشتيم با هزار ترس و لرز رفتيم واسه تحويل گفت خيلي ديره ولي عيب نداره(اينو با يه نگاه به اون حجمي که تو دستمون بود گفت!)بوش مي آد که مثل بقيه که ور داشتن برام تحقيق آوردن نيست دستتون درد نکنه بايد بخونم ببينم ارزش داره يه چند وقت ديگه بياين نامه بدم برين آموزش ثبتش کنين ... گفت مي دونين که من چقدر سرم شلوغه کلي کار دارم لطف مي کنين اين برگه ها رو برام جمع ببندين نمرشو وارد کنين ؟؟؟نفس راحتو کشيديم البته.. اينا که سهله شما تا فردا صبح بگو برگه صحيح کن کيه که بگه نه؟!! بعد هم گفت دستتون درد نکنه يادتون نره بيان بهم ياد آوري کنين گزارشاتونا ثبت کنما !ما هم يه چشم گفتيم اومديم بيايم که گفت ببينم شما اين ترم از همه چي راضي بودين؟ما رو مي گي اين ديگه يعني چي بعد کلي نشست باهامون درد دل کرد بعد ما براش درد دل کرديم و آخر سر قول همکاري بهم داديم قرار شد اون کلاس اجزاي محدودو که هيچ کس جرات نکرده ور داره و فقط 10 نفر ثبت نامي داره روبودجه بگيره تشکيل بده ما هم نظر بچه ها رو درباره اين دو ترم و تحولاتش جمع کنيم (نگفت ولي خوب دلش مي خواست ازش تقدير کنيم) که وقتي مي ره پيش ريئس دانشگاه بتونه مانور بده و اونا رو حرفش حساب کنن که نه بابا اينايي که مي آن ناله مي کنن خيلي هام راضين ...ما هم قبوليديم بعد يه ساعت و نيم اومديم بيرون تو روز انتخاب واحد بچه ها که همه لنگ امضاي مدير گروهن 1:30 وقتشونا گرفتن خيلي حال داد همه به گمونم داشتن ما رو نفرين مي کردن يکي مي گفت فکر کرديم مي خواد اخراجتون کنه درو بست شمام که جيکتون در نمي اومد کاري کرده بودين شما؟؟؟...من و دوستمم يه نيشخند تحويلشون داديم ...فکر اين ملت به کجاها که نميره؟؟!!!آخه بچه خنگ کسي که بخوان اخراجش کنن تو دفتر مدير گروه اين کارا مي کنن؟؟؟!!!!همينه ديگه تا حالا اخراج نشده نمي دونه اين کارا رو کجا انجام مي دن..(منن خودم چند بار اخراج شدم ؟؟؟!!!!!!!!) چه خوب شد تو حذف و اضافه مي خواستم برم اين اجزا محدودو حذف کنم يه درس آبکي بگيرم خودش درست شد ديگه ... 4شبانه روز کم خوابي و حرص و يه بند نوشتن و اون سر درد آخرش بعد اينکه اومديم بيرون هيچ خبري ازش نبود کلي حالمون خوب بود چه قدر رفتار طرف مقابل مي تونه رو سيستم آدم تاثير بذاره يه چيز يتو مايه هاي همون انرژي مثبت ...من که اعتقاد نداشتم ولي امروز ايمان آوردم...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 16:56 شماره پست: 77
1- چرا من هنوز مجبورم با کسايي رفت و آمد کنم که دوست ندارم ؟؟؟؟بابا آدم که به در باز نمي ره تو به روي باز مي ره...مي دونم فقط واسه خاطر دل ...باشه علي الحساب دل ما رو بي خيال...
2-کجايي حاجي از اون روزي که اومدي اون خاطره حجو نوشتي رفتي که رفتي نکنه به علت افشاي رازهاي حج گرفتنت؟؟؟؟به گمونم با خودش سوغاتي نياورده بوده فاميل ريختن سرش دخلشو آوردن(هه هه  هه هه هه...)حالا هي بگو سوغاتي ما محفوظه حتما به اونام همينا گفتي که همچين باليي سرت آوردن ديگه...نه مثل اینکه آپید...
3-نمايشگاه س م ي را اينا فردا روز آخرشه و من هنوز نرفتم عجب معرفتي دارم اين همون معرفتيه که هميشه ازش دم مي زدم!!!چي کار کنم پام پيش نمي ره اصلا دوست ندارم ببينمش حداقل الان ...باز مي خوام دعواش کنم و نصيحتش کنم و حرص بخورم و روانکاويش کنم آخر سرم بهم بگه تو اين چيزا حاليت نمي شه اونجام که جاي اين حرفا نيست حداقل جلوي اون دوستاش که ...اينقدر که تو دنيا دلم برا اين بشر مي سوزه برا هيچ کي نسوخته حتي خودم اين حقش نيست ولي خله چي کارش کنم ؟؟!!مي بينمش حالم از هر چي عشق و عاشقيه بهم مي خوره ...پسره ديگه با چه زبوني بهت بگه تو رو نمي خواد ؟؟؟؟خيلي اين پسر بيشعوره ها ولي تو اين يه مورد ازش خوشم مي آد از روز اول گفته من فقط يه دوست مي خوام ولي عمرا اهل ازدواج نيستم حداقل با تو...باز اين دختره قبول کرد ولي هر روز مي ره رو مخ اون بد بخت که پاشو بيا منو بگير !!!جديدا هم که زنداداششو فرستاده تا آقا را راضي کنه ...بهش مي گم چرا اين کارو مي کني مي گه دوستش دارم مي دونم اونم منا دوست داره اما جرات زن گرفتنم نداره مي ترسه مي دونم(غلط کرد اين مار از زن گرفتن مي ترسه
)مي گم خوب بابا زور که نيست تو هم اگه دوسش داري فقط باهاش دوست باش نه کمتر نه بيشتر دو تا دوست منطقي اونم بره با هر کي دوست داره ازدواج کنه چي کارش داري تو خودتم که مي گي مي دوني به دردت نمي خوره پس مرگت چيه ؟؟؟مي گه آخه فلاني مي گه اين رابطه ها درست نيست تکليفتا باهاش روشن کن...اگه درست نبود که تو والله از چهارم پنجم ابتدايي که ما داريم مي بينيم جنابعالي اين کاره اي !!!!اچرا آدما رو مجبور مي کنيم تاوان کاراي ما رو بدن؟؟؟..کاش حداقل يه درصد مي تونستم فکر کنم که بهم علاقه دارين شمايي که اگه روزي سه بار صداي همو نشنوين مي ميرين عاشقين آيا اين شد دليل؟؟؟يا عادت کردي بهش؟؟؟؟...نمي دونم والله ..../اخه جوجه اصلا الان تو رو چه به اين حرفا؟؟؟؟!....
4-بد شد نبايد اين جوري مي شد بد جور آشنا از آب در اومديم!!ديگه کسي نخواهد موند تو دانشکده که منو نشناسه به لطف جنابعالي شايد ...من که عمرا حالاحالاها اون ورا آفتابي بشم ...يکي نبود به من بگه تو اونجا چي کار داشتي ؟؟؟؟...فقط مي تونم دعا کنم همه چيز ... بندي آب ندي ...والله به خدا ما آبرومونا ريال ريال جمع کرديم...افروز!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟کشف مي شوي بالاخره مطمئن باش و اون روز يک يک خواهيم شد فقط بايد نجمه (رئيس سازمان اطلاعات و آمار)رو ببينم...
5- حالم از دوئل بهم مي خوره من اگه جاي اون مرده بودم و دختره بهم مي گفتن منو مي خواي بايد فلاني رو بکشي صاف ور مي داشتم دختره رو خفه مي کردم که ديگه از اين غلطا نکنه و ملت عبرت بگيرن دختره پررو..(زبونم روي چهار پنجتا فحش درست حسابي مي چرخه ها !!)...نيم دونم شايد خدا واسه همين منو زن آفريد چي مي شدم من اگه پسر بودم؟؟اههه نه ..خدا خرو ديد که بهش شاخ نداد..
6-اين متني هم که گذاشتم اون کنار يه سرقته از همون روزنوشته که جلبم کرده بود با اجازشون البته ...نمي دونم چرا يهو کل خونه ما فهميدن من دارم نوشته هاي يه بنده خداييو زير و رو مي کنم اين همه تا حالا وبلاگاي مردما زير و کردم هيچ کي نفهميد اين يکي مثل بمب صدا کردچرا؟؟؟!!...بعد اون 48 که اسير صفحش شده بودم و مشغول فضولي سر شام مامان مي گه نمي شه اون صفحه قهوه ايه رو که رفته بودي توش درم نمي اومديو سفيد کني حداقل چشات اين شکلي نشه؟؟!!من گفتم چشم مامان بهش مي گم قالبشو عوض کنه من که گفتم آرشيوشو عوض کنه اين يکيم مي گم اون که باسه خودش حق تصميم گيري نداره بايد به سازاي من برقصه تا من روز نوشتاشو بخونم...بابا گير داد که چي شد نفهميدم چه خبره ؟؟؟حالا بيا و توضيح بده !!!بعدم که دلش خواست ...اومده نشسته مي گه ببينم بعد ايشونم دستور دادن که چرا اين قدر مورچه اي نوشته بگو بزرگتر بنويسه...اينا جدي جدي فکر کردن اين جا سليقه ما حاکمه!!(حيف سليقه خودش به اون زيبايي نيست؟؟)بعدم که يکي دوتاشو خوند سر در نياورد پا شد رفت... خدا بهم رحم کرد فقط مونده بود بياد بشينه نوشتنه هاي خودمم بخونه و بعدش احتمالا هوس وبلاگ نويسي مي کرد....