به به تکنو لوژی ...نشستم اندر خانه و ثبت نام کردم  یه کار مفید سازمان سنجش در تمام عمرش کرده باشه همینه که ما رو از پست رفتن و تو صف موندن نجات داد.........حالا کی درس می خونه؟؟!!!....

 

یه روز آقا سعید تو بلاگش از خلقت آدم و حوا و اینکه انسانهای اولیه اول بودن یا اینا و ... منم تا حالا برام جالب بود ولی این آقا که نوشت دیگه علاقم صد برابر شد برم سر در آرم دیدم خوراک باباست این چیزا رفتم سراغش کلی سخنرانی و ....آخر سر یه کتاب بهم داد چه جالب این کتاب تو خونه ما بود و من تا حالا ندیده بودمش؟؟!!!خوندنش خیلی لذت بخشه از آدم تا محمد همه رو داره تقریبا از 124000 تاشون گفته و چقدرم قشنگ نوشته! این علامه مجلسی انگاری ویرایش بلد نبوده یه دور باید بخونی یه دور ویرایش کنی ....یه تیکه هاشو بگم براتون

"قبل اومدن آدم و حوا روی زمین جن و فرزندان جان روی زمین زندگی می کردن + درندگان که وقتی خدا تصمیم می گیره آدم و بفرسته زمین می گه جن و فرزندان جان را غیب می کنم از رو زمین و همانا تا قیامت این دو با هم کاری ندارن...آدم رو که می آفرینه می ترسید آدم و وحشت داشت,خدا خواب را بر او غالب می کند بعد از دنده پایین و چپ آدم مشتی گل می گیرد و حوا رو خلق می کند و او را بین پاهای آدم می گذارد از حرکت حوا آدم بیدار می شود و با دیدن حوا تعجب کرده می پرسد تو کیستی که شبیه منی؟؟حوا می گه من خلق شده خالقمم آدم به خدا می گه خدایا این دیگر چیست که من با دیدنش احساس تقرب به او می کنم و وحشتم زایل شده؟؟خدا می گه حوا رو برای آرامش تو آفریدم و....و کلی چیز میز لازم رو خدا یاد آدم می ده بعد آدم می گه خدایا می شه این با من باشه خدا می گه تو می تونی اونا از من خواستگاری کنی به یه شرط که هر چه از معالم آموختم به تو به او یاد دهی ..آدم قبول می کند و به خدا می گه من تا آخر عمر بابت این هدیه تو را سپاس می گویم بعد به حوا می گه بیا پیش من حوا می گه نه تو بیا سوی من ...اینجا نویسنده نوشته بود و اینچنین شد که مردان به خواستگاری زنان می روند!!!......."

این برداشتای نویسندهه خیلی با مزست یه جا نوشته از درخت ممنوعه حوا 6 حبه خورده بود و آدم 12 تا و این چنین شد که ارث زن نصف مرد شد و شهادت او هم نصف یک مرد....

یه جا هم اینو نوشته بود"آدم وقتی از بهشت رانده شد بسیار گریه و زاری می کرد و چون قد او بلند بود تا آسمان بالا رفته بود از صدای گریه او ملائکه ناراحت می شدن (اعصابم داشتن این ملائکه که بخواد خورد شه!؟)به خدا شکایت می کنن خدا هم قد آدمو کوتاه می کنه "البت نه به اندازه الان دویست سیصد ذرعی بوده!!!من که باور نکردم؟!...

یه جام نوشته بود" وقتی شیطان حوا و آدم و می خواد گول بزنه تو بهشت که راهش نمی دادن می ره به مار می گه کمک من کن داخل بهشت بشم قول می دم بهت تا آخر عمر خودت و نسلت از شر آدم در امان باشید مار قبول می کنه و شیطان بین نیش و زبان مار پنهان می شود و داخل بهشت می شود.....در آن زمان مار حیوانی بوده شبیه گراز و یا فیل و دست و پا داشته بعد تنبیه آدم خدا به مار می گه چون تو گفته شیطان رو به من رجحان دادی دست و پاتو می گیرم و از این به بعد باید با شکم روی زمین بخزی...مار و آدم و حوا و شیطان + 120 درخت و کیسه ای از دانه ها برا کشت و زرع به زمین فرستاده می شون بعد از آن سگ اولین موجودی است که به وجود می آید از آب دهان شیطان"......البت تو داستان نوح که می رسه می گه"زمانی که آدم اومد رو زمین به همراه او از همه موجودات یه جفت بود"...یه جا دیگه هم می گه گربه زمان نوح تو کشتی به وجود اومده....این چیه اونا چیه من نمی دونم...

اینم بنویسم بقیش برا بعد

یه جا نوشته" آدم به خدا می گه خدایا منو حسن و زیبایی عطا کن صبح که پا می شه می بینه موهایی سیاه رو صورتش سبز شده می گه خدایا این چیست خدا می گه این ریش است که همانا محاسن برای توست!!!و از این تا قیامت تو این گونه خواهی بود."....مردایی که از داشتن ریش ناراحتین برین یقه آدمو بچسبین!!

چهارشنبه :ساعت 6 صبح بیدار باش زدم تو خونه و هر چی بود نثارم کرد داداشه(چی کار کنم من که بیدارم کسی نباید بخوابه) خیر سرم نشستم درس بخونم جدا تصمیم گرفتم که ارشدو شرکت کنم امسال همین روزام باید برم ثبت نام .... هنوز داداشی نرفته سر کار ای بابا پسرک امروز انگاری می خواد تا لنگ ظهر بخوابه....8:40 پاشد در عرض 5 ثانیه غیب شد و تهدید کرد شب جواب این خواب موندشو بهم می ده ...به من چه....منم بپر تو نت قرار بود یه ساعت استراحت کنم ....5 دقیقه چتیدم که کارت محترمم تمومید اوااااااااااااایه هفتست همش من کارت گرفتم به قول .... چتو چینی شد؟؟؟؟باز کار فردیه, کارتما دودر کرده و نگفته خوب دختر خوب نوش جونت کارتمو حروم می کنی اما بگو من این جوری ضایع نشم ....تازه داشتم کشف می کردم این آقا سعید چرا ساعت 10 از خواب پا می شه (ای تنبل)!!!!.... این آقا امیرمون بود طفلکو کلی امروز فردا کردیم برا یه چت ناقابل دو کلام حرف حساب باهاش داشتما نشد........

اولین عارضه درس خوندن :عینکم کی رفت زیر پام من نفهمیدم ؟؟!!!شیشش شیکستتتتتتت (هههههههه)درس نخونم سنگین ترم....

ساعت 11 برنامه ریزی کردم بار سوم بود تو عمرم اولین بار کنکور بود بار دوم فرجه امتحانای ترم 5 و حالا هم که ....فعلا برا یه هفته تا ببینم چقدر آدمم. کی برنامه ریزی بلده یاد من بده؟؟(help) ....

8:57 زندگی جدولی سخته خوابم می آد همش امروز گفتم نه به همه احساسام...

پنجشنبه:یه شروع عالی ساعت 6 صبح خودکار پاشدم!!!!!ورزش کردم!!!!قیافه مامان اینا دیدنی بود دارن شاخ در می آرن !...فقط نمی دونم من پا شدم بخورم یا درس بخونم!!!همش که در حال خوردنم (ههههههههههه)....آهنگا رو می ذارم  و می رم سر درسم ...دارم مقاومت می خونم چه قده باحاله این همه تو فولاد و بتن چیز میز خوندیم حالا می بینم همش از اینجا اومده بود که ....یادش به خیر  پاییز 83 این درسو داشتیم من یکی که نفهمیدم چی خوندم و چی پاس شد یه سری از هم دانشکده ایهای مژی هم اون ترم این درسو داشتن یادم باشه ازش بپرسم کی پاسیده این مقاومتا!!!؟؟؟.....

بعد ازظهر رفتم با بابایی سر خاک  بابابزرگ اینا ....کشف مهم یافتن مجید بود چقده این بابا خوبه سر همه قبرا می ره برا همه فاتحه می خونه ....

بعدشم التماس بابا بیا این کوهه رو بریم بالا ....بابا :دیگه دارم شک می کنم تو چت شده ؟؟؟عاشق شدی دختر؟؟!!!! بدهکارم شدیم ؟؟!!!رفتیم کوهه رو ولی وقتی برگشتم اون ته مونده صدامم دیگه در نیومد چرا من خوب نمیشم ؟؟؟!!!...بابایی هم گمونم سرما خورد علی الحساب که سر درد گرفته!!!(من بی گناهم )....

سلسله مهمونیای پا گشایی عروس خانوم امشب رسیدیم خونه اون یکی عموهه من جای این دختر بودم ....خدا رو شکر نیستم .

از دارم قاطی می کنم این روزا همش بارون می باره دل منم هوای بارون داره دلم برا بهشت زهرا تنگ شده کاش پنجشنبه بشه برم پیش بابابزرگم و عمم از اونجا راحت می تونم مجیدو ببینم و شاید یه بار دیگه دوره کردم چه کردم با خودم ...دلم برا خیلی چیزا تنگه ...پیاده رویای این روزا کار دست دلم داده...انگاری عادت کردم غروبای خیس پاییز و فقط به پیمان فکر کنم...باز دلم هواشو کرده این بار نه از دل تنگی نگرانم باز اون نگرانیا می دونم الکی نگرانش نشدم هیچ وقت.خدا کنه هر مشکلی براش پیش اومده زود زود حل بشه ...خدایا مواظبش باش...چرا فردا پنجشنبه نیست خدا.......

دلم برا مامانم تنگه چقدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم از دیروز که عکسای شادیو با مامانش دیدم این جوری شدم یادش بخیر بچگیام مامانی چقدر حواسش بهم بود اون وقتا که حالش خوب بود ...کاش گوش به حرفم می داد  می اومد یه دکتر بریم .......خسته شدم ...

بالاخره بارون زد به دلم .....

خدایا شکرت........

بي تو خاموش كوچه ي مهتابي ما
 
كس نداند خبري از شب بي خوابي ما سقفي از دود سيه بر سر ما خيمه زدست آسمانا چه شد آن منظره آبي ما گرد ما كهنه حصاري ز جگن هاي غم است كو نسيمي كه وزد بر دل مردابي ما چه توان كرد كه از ابر سيه پيدا نيست روز خورشيدي ما و شب مهتابي ما.....

آی زندگی....

بالاخره بعد یه هفته تلاشیدن نقشه هام به ثمر رسید اینقده خوشگل شده که دلم نمی آد بدمش استاده .....

رفتم تازه براشون جلد خریدم اندر لوازم تحریری کامپیوتر به چه کاری می آد؟؟؟؟!!آقاهه داشت !فقط مونده بود خودش بره بشینه توش هی من می گم آقا ببخشید می گه چند لحظه هی من پوزخند تحویلش دادم به گمونم چت می کرد(کافر همه رو به کیش خویش پندارد)بالاخره رضایت داد آمده می گم جلد A3 دارین می گه منظورتون کاوره ؟؟؟حالا بابا مگه فارسیش چشه؟؟!!!!!!!!

دیگه اینکه آرزو دختر خیلی ساده ایه و صاف و خاکی و خوب و مهربونو .....این ترم همه یکشنبه هاما باهاش هستم بماند که از سوم راهنمایی تو یه مدرسه بودیم ولی خوب دست روزگار امروز نشانده ما رو پیش هم (چی گفتم) حیف که نمی شه باهاش صمیمی شد وگرنه چه حالی می کردم من!!!!!!!!!یه حراله خاصی داره +اخلاقش که خیلی خاصتره سر ساعت میره میاد می خوابه تو دانشگاهم اصلا چیزی نمی خوره فقط غذای مامان جون منم یه خورده گیر بده به غذای مامان جون هستم اما از هله هوله های آقا زندی نمی گذرم هیچ وقت!!!!!!!هر کی می خواد من و مه سا رو پیدا کنه یه راست می آد جلو بوفه آقا زندی همشم به من میگن آخه تو اینقدر می خوری چرا چاق نمی شی؟!(گریه)نمی گن که سیصد برابر اونا فعالیت می کنم(آره جون خودم)......

این کامنت دونیمم که درست نشد.......................

امروز بعد از ظهرم بد جور خجالت کشیدم تو تاکسی نشستم فوری مرده برگشت گفت خوابت می آد ؟منو می گی این چه پرروه به تو چه به تاکسی هم نمیشه اعتماد کرد جوابشو ندادم دوباره پرسید منم عصبانی شدم گفتم به شما چه مربوطه آقا ؟؟؟؟!!!نه خیرم خوابم نیم آد نزدیکم بود خفش کنم که برگشت گفت خانوم با شما که نبودم با بچمم همه تاکسیه رو دیدم هیچ کی نبود بعد دیدم داره از تو آیینه عقبا دید می زنه نگاه کردم دیدم بچشو خوابونده بود بالای صندلیا پشت پنجره آب شدم رفتم زمین کلی عذر خواهی کردم ..من چرا این کوچولوهه رو ندیده بودم اونم که خواب بود چقدر ناز بود یه آق پسر کوچولو 3 سالشم حتی نبود فکر کنما ....خیلی خجالت کشیدم چه خوب شد نکشتمشا...

 

این جور که بوش می آد این ترم این معماریه می خواد حالما بگیره آخه کی واسه یه درس اختیاری این قد وقت می ذاره؟؟!!چقدر خوب شد اون وقتا نرفتم معمار بشما وگرنه تا حالا 120 بار انصراف داده بودم خسته شدم اینقدر کشیدم پاک کردم اندازه زدم منی که خطاهام یه متر یه متره حالا دارم میلیمتری کار می کنم یه هفته زحمت کشیدم اونم چیهمش یه 6*12 سه طبقه رو فقط !از اون جام که وقت کشیدن به اجرایی بودن هم فکر می کنیم آخر سر با استاد نازنین که فقط به زیبایی کار می اندیشن دچار مشکل می شیم آخه خداییش تو قانون مهندسا اینه که پله باید راستگرد باشه که اگه بار دستت بود بتونی با دست چپ از نرده به عنوان تکیه استفاده کنی و اون سمتی که می آیی بالا جلوی در ورودی باشه که موقع اسباب آوردن ملت نخوان تو یه پاگرد 1.10 بچرن صاف برن تواین معمارا می گن راستگردی و چپ گردی مهم نیست مهم اینه که بالارو پله جلو در باز بشه آدم صاف از در که بیاد بیرون می ره می افته پله هایی که می رن برا طبقه بعد باید جلو در ورودی باشه که آدم زمین نخوره !!!آخه اگه آدم بخواد بیافته که می ره اون ور می افته !!!!!تمام وقت کلاسمون شده کل کل با این آقا هممون باهاش مشکل داریم تازه می گه همیشه مهندسا و معمارا با هم مشکل دارن این زیاد چیز غریبی نیست بالاخره یکی کوتاه می آد حالا هم که من استادتونم هر چی که می گم بهتون همون جوریم می خوام نظر منا تایید کردین نمره می گیرین وگرنه به من مربوط نیست ....

این ترم علی الحساب باید هر آنچه مهندس جونمون تابستون یادمون دادو گفت رعایت همین نکات ریزه که مهندسا رو متمایز می کنه همه رو بذازیم برا بعد اون روزم که بهش گفتیم این آق استادمون زیادی خله گفت معماری سلیقه ایه اون کار خودشا می کنه تو پس فردا که مهندس شدی با قانونت دیدی جور نیست خوب بهش تایید نمی دی ولی الان که نمرت دست اونه باید با سلیقش راه بیایی!!؟....

علی الحساب کاغذیش تموم شده حالا نوبت دیجیتالیشه اونم دو سه تا تیکشا کشیدم دیشب تا 2:30 نشسته بودم پای این کامی و نقشه می زدم صبحم ساعت 8 پاشدم نشستم جلوی این کامی چشم دیگه ندارم(گریه)....بدبختی اینه که مقیاسما میزنم 1:100 ولی پیش نمایششو که می زنم گوشه صفحه یه مورچه سیاه فقط می بینم زیادی ریز شده نمی دونم چه کنم همه ذهنمم مشغول همینه هر کاری که باید کردم ولی معلوم نیست چه مرگشه......

دیشب عروسی بود قرار بود ساعت 6 بیان خونه که برا مراسم خداحافظی و چادر سر کردن و...ساعت 7:30 آمدن نمی دونم چرا همه ملت قوم الظالمینم اومده بودن ؟؟؟اومدن خونه و عمو جان چادر سر دخترش کرد و البته دخترا رو بیرون کردن گفتن هر دختری این مراسمو ببینه می ترشه؟؟؟!!!!!چشمای ما گرد شده بود اینم نوبری بود از این رسوم که تا حالا ما ندیده بودیم (من که نرفتم بیرون) و دستشو گذاشت تو دست داماد و آب ریخت رو دستشون اینم از اون چیزا بود که بنده بار اولم بود می دیدم و یاد گرفتم .حالا من اون ته بال بال می زدم عمو ماچشونم بکن انگار نه انگار واساده بود گریه... هیچی دخترمونا داشتن می بردن ...اشکمون نمی دونم چرا در اومد این وسط من که آروم آروم گریه می کردم (دو قطره فقط)زنمو هم که رفته بود یه گوشه زار زار...خواهر بزرگه عروس که دیگه هیچی ....دخترکو بردن ما هم پشت سرشون رفتیم که بریم سالن . رفتیم سالن سوت و کور ؟؟!!اینجا دیگه کجا بود ؟؟؟!!!ما هم خودمون شلوغ پلوغ کردیم ما سر جمع 13 -14 تا دختر بودیم اونا به گمونم 3/2 فامیلشون دختر بود جیک نزدن ما 14 تایی گلومونا باسه 160 نفر پاره کردیم خودمون خوندیم و زدیم و رقصیدیم البت 13 تایی رقصیدیم چون من از این یه فقره دلقک بازی خوشم نیم آد..یکیشون نکرد یه ذره از جاش بلند بشه ....فقط خواهر شوهر کوچیکه که دید فامیلش خوابن اومد پیش ما و ما هم نامردی نکردیم حسابی براش کوبوندیم و کلی عزت و احترام بارش کردیم و تحویل و ...تا خواهر شوهر بزرگه اومدو فرمود ا وا شماها چه مهربونین فامیل شوهرم تحویل می گیرین !!!هیچی آخر سر برگشتن گفتن هیچ کی به ما تعارف نکرد بیا برقص !!!نیست که اون خواهر شوهر جان که وسط سالن رژه می رفت خیلی به ما تعارف زده بود!!!مثلا مهمون ما بودیم که جامون با میزبان عوض شده بود ...هیچی در اولین فرصت که زندایی جان داماد دست از سر عروسمون برداشت من رفتم پیشش نشستم جای داماد (ملت باحال!دامادو بیرون کرده بودن از مجلس که راحت باشن )عروس نازم آخی فقط می پرسید چه خبر ؟ چی شده چی نشده؟؟چه قدر این دختر حرص می خوره بچم تو راه کلی گریه کرده بود تمام پای چششا سیاه کرده بود یکیم نکرده بود اینا تمیز کنه منم همون لحظه که نگاش کردم دیدم ورش داشتم بردمش مرمت...از عوارض تنها تو آرایشگاه موندن می گفت خواهر شوهر گرام گفته دنباله ابروشا بزن که خوشگل بشه !!منم روم نشد بگم نزنین دوست ندارم!!اینو که گفت دیگه هیچی رفتم که برم سراغ خواهر شوهرش نذاشت ولی گفت ولش کن تو یکی دیگه آتیش به پا نکن....غذا دادنشونم که فیلم تر از همیشه بی نظم و ترتیب چقدرم بد مزه بود (اینم حرف و حدیثای فامیل عروس)آقای داماد برا غذا خوردن اومد پیش عروسمون ....ساعت 10 شبم که همه چی تعطیل بفرمایین بیرون...رفتیم عروس اینا هم رفتن دور بزنن با فامیلای داماد!!فامیل عروسا نذاشتن برن این دیگه تقصیر عموم بود ما هم رفتیم خونه داماد اینا بعدم اونا اومدن و یه خورده دلمدیمبو بازی کردیم و عروسمونا تحویل دادیم و رفتیم اومممممممممم

رفتیم خونه عمو دیدیم زنمو و دخترش چشا باد کرده و قرمز بعد سالن پریده بودن خونه هیچ کسم حواسش به اینا نبوده تنهاشون نذاره  من حواسم کجا بود؟؟؟هیچی نشستیم اونا رو دلداری بدیم امشب شب مهتابه رو برا زنموم خوندم آقا دیگه ول کن نبود تا ساعت 1 در یک فضای عرفانی به سر بردیم و بعدش ما اومدیم خونه تو راه دوباره خونه عروسا دیدیم دیگه هیچ صدایی نمی اومد همه خوابیده بودن...عروسی هم تموم شد .........

مراسم پاتختی که دیگه اصلا باید دهنما ببندم چون که فهمیدم اگه فامیل داماد یه خورده بی شعورن فامیل عروس کلا شعور ندارن ...سر کجا نشستن عروس داشتن با مادر شوهر بحث می کردن اونم کی !خواهر عروس و خاله هاش ...من و مامانم و اون یکی زنموم  که آب شدیم رفتیم زیر زمین دیر اومدن تو سالن جا نبود مجبور شدن بشینن تو اتاق بعد اومدن می خوان عروسم ببرن پیش خودشون تو اتاق خواب!!!!!!!!هیچی دیگه من یکی نشستم سر جام و دیگه جیکم نزدم ...مراسمشون اصلا حال نداد .....

از صبح که پا شدم صدام بیرون نمی آد + اینکه دیشب زیر بارون لخت رفته بودیم سرمایی حسابی خوردم نفسم نمی تونم بکشم سرمم درد می کنه

الان مامان از خونه زنمو اومده و داره حرفاو حدیثای قرائت شده پشت سرا رو تعریف می کنه حیف که سرم درد می کنه وگر نه همشو می نوشتم یه سال بخندید...

اینم از این

عروسی هم تموم شد چقدر خوبه آدم فامیل دور باشه بره و بیاد و تازه کلی هم بشینه مسخره کنه و غیبت کنه ما که پدر پدر جدمون در اومد.....اون از فامیل داماد اینم از فامیل عروس ....

آخ که باز هوس کردم برا داداشم زن بگیرم تا همه بفهمن مراسم یعنی چی؟؟؟؟؟کاش حریفش می شدم بره زن بگیره  زیر بار نمیره یه موقع هام می گه اگه یه روزی این کارو کردم زنمو عقد می کنم ور می دارم می برم جهان گردی مراسم بی مراسم !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟خبر نداره چقدر با فردی براش نقشه کشیدیم ...خدایا یه دختر خوب بنداز جلو پای این داداشه مخشو بزنه بریم بگیریمش ....وای بریم خواستگاری ..

گزارش لحظه به لحظه عروسی:

من که کلاسامو پیچوندم اما این زلزله رو نمی شد کاریش کرد باید می رفتم 1-4 عروس طفلک تنها موند و کسی نبود که باهاش برهآراشگاه(نیست که تو فامیل دختر نداریم!!!)ملت همه فکر خودشونن هیچی عروس ما مونده بود و خواهر شوهر گرامش که اونم برا خودش رفته بود....ساعت 4 که اومدم خونه تازه فهمیدم بچم تنهاست تو آراشگاه زنمو هم که انگار فرشته آرزوهاشو دیده با قربون صدقه خرم کرد بعد گفت برو پیش اکرم منم که از خدام پریدم رفتم خونه لباسامو پوشیدمو رفتم ...رفتم ولی گفتن ما با عروس همراه نمی ذاریم کسی بمونه اینجا حاضر که شد بیاین ببرینش دیگه منم آتیش گرفتم اینجا دیگه کجا بود والله ما تا حالا آراشگاه این جوری ندیده بودیم همیشه یه عالمه آدم با عروس می ره ..من اومدم جوابشو بدم دیدم اکرمی داره حرص می خوره گناه داره هیچی نگفتم از اون ورم زنیکه لج می کنه عروسمونا قشنگ نمی کنه بیچاره از بس دیروز براش اظهار نظر کرده بودم فکر کرد من اگه بشینم اونجا دیگه هیچی... برگشتم خونه باز کله پاچه قوم اظالمین به پا شد با این کاراشون مثلا آراشگاهه آشنا خواهر شوهر جان بود...این وسطم به من م یگفتن چرا جوابشو ندادی چرا اومدی می گرفتی می نشستی اونجا یه چیزی هم طلبکار شدم اونا که قیافه ترسیده عروسما ندیده بودن همین جوری حرف می زدن منم هیچ نگفتم فقط واسه خاطر عروس خانوم بهشونم گفتم ....شب تا ساعت 9هنوز عروس نیومده بود اینام نکردن یه زنگ بزنن دامادم که باهاش تماس گرفته بودن بیا دنبال عروس همین جوری پاشده بود رفته بود نکرد بیاد

یکیو باخودش ببره ...خلاصه اصلا نظم و قانون و مدیریت نداشتن منم هر چی می گفتم مامانم می گفت سمیرا به تو چه فضولی نکن عروس ما شب حنا بندون با خواهر شوهرش اومد....حنا آوردن اونام که خیلی فیلم بود اه اه اه اه اه اه ما هم بدتر ازاونا می گم عمو پدر عروسی بیا باسه راه حنا می گه مامانش هست بسه!!!نیومد ...از  اون ور یه عالمه آهنگ توپ واسشون زده بودم خواهر کوچیکه عروس گمش کرد درست همون لحظه ای که فامیل داماد اومدن هیچی یه مشت آهنگ کوچه بازاری گذاشت و منم حرص خوردم جالبش این بود که ملت با اینشم کیف می کردن جلل خالق ولی رفتیم خونه اونا دیدم نه بابا اینام آهنگاشون کوچه بازاریه  هههههههههههه اه اه اه اه اه اه  ولی وقتی اومدیم خونه سی دیه پیداش شد ما هم تا 3 و4 کوبیدیم البت اونا من که داشتم موهای عروسما باز می کردم و آرایششو پاک می کردم و درد دل می کردیم چقدر حرص می خوره طفلی دلش خون بود از دست مامانش گرفته تا مامان شوهر جان ...ای خدا آدم بی فهم و شعور نصیب هیچ کی نکن ....بدیش اینه خیلی مظلوه اصلا حرف نمی زنه خودش که بابا من چی می خوام ...بچه رو که خوابوندم اومد خونه گرفتم خوابیدم ساعت  9 امروز رفته آراشگاه باز ظهر رفتم خونه عمو اینا ناهار بخورم دیدم هیچ کی برا این بشر ناهار نبرده کسی هم که نمی شه باهش بره (خدایش نوبره آراشگاست) الباقی هم که دنبال قر و فراشون همه می خوان برن آراشگاه موهاشونا درست کنن اه اه اه ولی منم هیچی نگفتم منم اومدم خونه به خودم برسم آرایشگاه خوش ندارم برم ولی خودم که چلاق نیستم .....

ولی خوش گذشت .....

آخر هفته عروسی دخترعمو جانه از چهارشنبه افتادیم چه قدر بچگیامون باهم خاله بازی کردیم ....منم حالا چشماما باز کردم می بینم حتی جورابم ندارم با چی برم عروسی؟؟؟؟باز چوب تنبلی بر سرم کوبیده می شود امروز باید خودما آماده کنم ..بازم مامان داره غر می زنه می گه منو مسخره کردی ور می داری میبری همه مغازه ها می چرخونی از هیچیم خوشت نمی آد یه چیزی می خوای نیست در جهان خوب من چی کار کنم ؟؟؟اااا دلم نمی آد 15500 تومن بدم یه دامن یه وجبی بخرم یه بار بپوشم بندازمش تو کمد تازشم از دامن خوشم نمی آد اونم این نیم وجبیا ...کفشم از این صندلا بدم  می آد من دوست دارم کفش کتانی باشه ورزشی باشه همچین با ابهت باشه چیه این قرتی بازیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای یه پیرهن دیدیم می پوشیدمش می شدم شبیه این پریای آسمونی وای چی بود اه اه اه اه 60 و خورده ای پولش بود موندم مردم پولاشونا از سر راه مگه می آرن پول می دن پای این چیزا ...خلاصه دیروز همش پشت ویترین مغازه ها یا از مدلای عجق وجق چشمام گرد میشد و هر هر خنده یا از قیمتای نجومی می خواستم بزنم فک یارو رو بیارم پایین انگار یه شبه می خواد آسمونا فتح کنه ...مامان فقط غر می زنه می گه شش ماهه دارم بهت می گم بیا برو پارچه بگیر مرده بودی حالاهم ایراد بگیر آخر سرم لخت پاشو بیا وایییییییی سعی می کنم امروز یه چیزی بخرم البت اگه خوشم اومد....