يه روز جناب دوست مي گفت ليلي و مجنون تو اين زمونه ديگه نمي تونن وجود داشته باشن كسي بخواد مجنون باشه كه از زندگي جا مي مونه...همون حرفي كه اون وقتا كه من به اون دوست خل و چلم در جواب اينكه چرا عاشق نميشم مي دادم مي گفتم نمي خوام از زندگي جا بمونم...امروزم از دوستي هايي كه آخرش مي شن خاطره خوش مي گفت دوستي كه تموم نمي شه نه در ظاهر ...من كم تو ابرا سير مي كردم اينو كه گفت ديگه هيچي ...از چيزايي كه تا حالا تو مغز من بود و رو زبون اين وقتي حرف مي زد مي گفتم خوب اينا يه سري ايده آلن كه هيچ كس بدش نمي آد باشه اونم مثل من اين فكرا كه فقط انحصاري من نيست ...ولي اين يكي ديگه رسما در انحصار خودم بود ...
آقا سعيد بابا پارك و آبميوه چيه؟دلت عجب خوشه ها...اين همه زدم تو سر خودم بابا يه رفيق درست حسابي پيدا كردم نه لات سر محلمونا كه راه بيافتم باهاش برم پارك آبميوه بخورم!!!من خودمو نزدم به سادگي من واقعا بسيار ساده تر از نوشته هامم من هنوز زندگيمو با چرتكه حساب مي كنم چون حسابام اونقدر نيست كه برم سراغ ماشين حساب...
فرصتا دارن تموم مي شن و من بايد مردونگي كنم و ...
اين همه سال من تو اون خيابون رفتم نديدم اين مغازه رو چرا تا امروز؟

خواب رو فراموش كردم دارم از شدت خستگي مي ميرم ولي چشمامم كه مي بندم كو خواب؟تا همين دو روز پيش صد ساعت خوابم كه مي رفتم باز تا چشمم به بالش مي افتاد مرحوم مي شدم يه موقع هام برا اينكه خوابم ببره ذهنمو مشغول مي كردم و با يه چيزي در گير مي شدم...الان حس مي كنم اگه بخوابم رشته افكارم پاره مي شه...دارم كار مي دم دست خودم...
از جناب دوستم بگم كه هر روز بيشتر خوشحال مي شم بابت اينكه اونقدر راحت پذيرفتمش بي هيچ پاتكي بدون اينكه برام مهم باشه كه از فلان خوان رد بشه...خيلي راحت دارم لايه هاي دلشو ذهنشو مي بينم برام زياد مي گه از افكار و عقايدش و من فقط فرصت مي كنم گوش كنم ...اين وسط چيزي كه جالبه وباعث مي شه من اينقدر آروم بشينم گوش كنم درونمه كه داره ارضا مي شه حس هايي كه هميشه داشتم و هيچ دليل و توضيحي براشون نبود همون حرفهاييه كه داره مي زنه ...ولي اون از سكوت من شاكيه ...نتونستم بهش بگم دست گذاشتي رو دلم و داري همه چيزاييو كه دنبالشونه و باهاش زندگي مي كنه و برام مي گي ...
پروژه ها رو كار كنم يا ميان ترما رو بخونم مساله اين است!!!كي گفت من اين جوري واحد بگيرم؟آخه كدوم ...مي ره مقاومت 2 مي گيره ؟حالا اون هيچي اجزائ محدودد ديگه چي بود؟سازه يه بعدي يه طبقه رو بلد نيستم ماتريس بنويسم براش سه بعدي n طبقه مي ذاره جلوم...بعد كلاس تا همين الان همه چيو فضايي دارم مي بينم ...خدا غلط كردم...يارو خيال كرده من نرم افزارم!!....ولي خداييش اين سيستم درس بسيار جالبيه بسي خوشمان آمد از بچه هاي صنايع! ...مژي خانوم ,سنجاب خانوم كلي خوش به حالتون بوده ها درساي شمام بانمكنا...من تا حالا فقط از درساي خودمون خوشم مي اومد (اگه اون معماريه  رو نديد بگيريم)به رشته شمام علاقه مند شدم...مديرت پروژه داره منو صدا مي زنه!!!!!!!!!!...

همه انرژي هاي تخليه نشدم تواين چند صد ساله خالي شد...سبك سبك شدم...
ساعت 6عصر شنبه هيچ وقت فك نمي كردم برام يه ساعت زيبا بشه ولي شد ...هيچ وقت فك نمي كردم اينقدر از زير اون بارون راه رفتن لذت ببرم ولي بردم ...ديدن يه آدمي كه حرفاش دلمو تازه مي كرد اولين بار بود كه از همصحبتي با يكي داشتم لذت مي بردم بعد زهرا كه دوم دبيرستان دوست جونم بود ديگه به كسي نرسيده بودم كه حرف درست حسابي بزنه حرفاش ارزش تامل كردن داشته باشه ولي ديروز رسيدم ...من ديروز يه دوست خوب پيدا كردم يكي كه سرش به تنش مي ارزه...تو اون يك ساعت با اين كه همشو من شنونده بودم ولي اون همه حرفاي دل منو زد لذت مي بردم از اينكه دارم به حرفاش گوش مي دم ...فك مي كردم اين فكرا اين عقايد رو حساب خل و چليه خودمه كه دارم ولي وقتي ديدم يكي ديگم اين جوري مي گه به خودم اميدوار شدم يه آرامش خاص پيدا كردم ...
زير باران بايد رفت....چشمها را بايد شسشت...دلها رو هم بايد شست نگاه ها رو هم اگر بشوريم دنيا چقدر زيبا مي شه...
ديشب برا اول بار به خونه دختر عمو دعوت شديم چه قدر با مزه بود زندگي كه 6ماهه پا گرفته ...كاش داداشي مي اومد زن مي گرفت ما يه خورده خوشحال مي شديم!...
يه همصحبت خوب هيچ وقت باور نداشتم اينقدر روي آدم بتونه تاثير بذاره ...الان پرم از انرژي و كار ...

من اين ترم تربيت بدنيو مي افتم (اون آدمه تو گاليور)...خوب بلد نيستم تنيسو ازش خوشمم نمي آد يادم نمي گيرم چي كار كنم نمي تونم هضم كنم مي گه آروم بزن كنار توپ كه بياد اين گوشه ميز منم محكم مي كوبم زير توپ بخوره به گوشه سقف...
پسر خاله مخما زد رفتم كه مخ اون دختره رو بزنم بعد كلاس اين خانوم يك ساعت و نيم پاي تلفن داشت حرف مي زدو منا الاف كرد وسط حياط دانشگاشون اونم كجا اونجا ... تا آخر سر رضايت داد منم بالاخره تونستم برم باهاش حرف بزنم تو اون يك و نيم ساعت الافي پيش خودم فكر مي كردم چه شكلي شروع كنم بعد گفتم مي رم مي گم ببخشيد مي خواستم باهاتون حرف بزنم دوباره گفتم نه مي رم مي گم مي تونم باهاتون حرف بزنم؟بعد كه يهو ديدم داره مي ره دوويدم رفتم پيشش كلي سلام عليك بعد برگشتم گفتم ببخشيدا مي تونستم باهاتون حرف بزنم؟بعدش تازه فهميدم ااا اول كاري عجب سوتي دادم ولي دلم خنك شد دو تا جمله رو زدم تو دل هم و تحويلش دادم اينقدر دلم مي خواست بخندم آخه اون داشت مي خنديد به من ولي من اصلا به رو خودم نياوردم كه مي خوام بخندم ...هي گفتم هي اون گفت خانوم شما ؟من شما ور نمي شناسم؟بعد يه ربع تازه خودما معرفي كردم ...بعدم مخشو زدم بعدم اون منو پيچوند گفت فكر مي كنم تماس مي گيرم باهاتون بعد من گفتم شرمنده من كه جناب پسر خاله نيستم بتوني منو بپيچوني و بذاري سر كار...بعد كلي قرار مدار بعدم حالا يه ذره فك كنه ديگه...خلاصه كه بعدشم كلي پسر خاله رو پياده كردم كه ياد بگيره دفعه بعد قلبش تو دهنش نيافته اينقده با نمك شده بود هر كي مي ديديش تو حياط دانشگاشون مي گفت ح چرا اينقد كلافه اي ؟چته؟كم مونده بود پس بيافته...
يه عالمه جزوه مونده نخونده فردام كه باز...
سه شنبه هم كه گذشت گمون نكنم ديگه سه شنبه ها برام مهم باشه اين هفته نيومد و من فهميدم روزاي قبلم نيومدنش به نيومدن من ربط نداشته كلي خودم پيش خودم ضايع شدم...اين جوري ولي خيلي بهتره كارم راحت تر شد...
فردا قبل 10 من با يه بنده خدا يه قرار تلفني دارم كلي هم بهش تاكيد كردم من تا 10بيشتر خونه نيستما حالا اومدم مي بينم بنده از 9:30 كلاس دارم شماره اينم ندارم بهش خبر بدم كاش قبل 9:30بزنگه هي گفت شماره منو نمي خواي؟هي من گفتم نه لازم نيست...غلط كردم...بيچاره رو الافش كردم ...يكي بياد آبروي منا جمع كنه...قبل 9:30 زنگ بزن تو روخدا....
بساط دل تنگي پهن كرده ام روي زمين يكي بياد بگه دل از كجا گرفته؟آخه چرا خودم نمي دونم؟؟؟....

8:30زنگيد...خدا رو شكر...
14تا شماره تلفن از يه فاميلي يافتم بدون شيريني عمرا" بهش بدم!...
يه نوع جالب ,عين همونايي كه هميشه دلم مي خواسته ولي خيال مي كردم فقط تو قصه هاي قديمي اين مدليه!ولي انگاري هنوز يه معرفتايي هست...اين بار از جلو رفتن نمي ترسم دوست دارم برم بچشم...
مي گه با من عين پادشاها حرف نزن حالا من چي گفتم؟گفتم خوشمان آمد...ولي با اين حرف بيشتر خوشمان آمد ازت...
بوي ميان ترم داره مي آد...
پيغام داده عذر خواهي كرده بابت سه شنبه گفته نتونستم بيام سرم شلوغ شده بد جور اين هفته ولي ميام... منم پيغام فرستادم رفت و آمد شما به من چه؟ مگه من منتظر بودم كه معذرت مي خواي؟به من چه(من كه اصلن منتظر نبودم جون خودم!!!)...بانمكه خداييش اين بشر خوشم مي آد همين جوري ازش...چي خيال مي كردم چي شد...مي دونم آخرش يه گندي مي زنم...
من دارم تار تار اينو قيچي مي كنم و هر لحظه موفقيتما جشن مي گيرم اون وقت مامانش زنگ مي زنه برا دو ماه پيش تشكر مي كنه!!!مي خواد هيچ وقت بچشو تنها نذارم!شرمنده خانوم ديگه با بي مراما كار ندارم!حالا از كجا فهميد دارم بچشو تنها مي ذارم؟!...بدم مي آد به اندازه تموم دنيا ازش الان حالا تا يه لحظه بعد چي پيش بياد نمي دونم ولي چه شكلي دارم تحمل مي كنم يه آدم حسود و خودخواه وبدبين ودهن بين و ظاهر بين و بي جنبه و بي سليقه و بي ثبات و بي كار و عرضه وبي فكر...
خاله پري اومد ديروز خونمون بعد دو ماه چه عحب!!!...
شنبه باز زنگ مي زنه ..
پسر 16سالشو فرستاده پيش من مي گه نصيحتش كن!بيچاره پسرك چقدر بدبخته  كه من بايد نصيحتش كنم!دلم به حالش گريست...