يه روز جناب دوست مي گفت ليلي و مجنون تو اين زمونه ديگه نمي تونن وجود
داشته باشن كسي بخواد مجنون باشه كه از زندگي جا مي مونه...همون حرفي كه
اون وقتا كه من به اون دوست خل و چلم در جواب اينكه چرا عاشق نميشم مي دادم
مي گفتم نمي خوام از زندگي جا بمونم...امروزم از دوستي هايي كه آخرش مي شن
خاطره خوش مي گفت دوستي كه تموم نمي شه نه در ظاهر ...من كم تو ابرا سير
مي كردم اينو كه گفت ديگه هيچي ...از چيزايي كه تا حالا تو مغز من بود و رو
زبون اين وقتي حرف مي زد مي گفتم خوب اينا يه سري ايده آلن كه هيچ كس بدش
نمي آد باشه اونم مثل من اين فكرا كه فقط انحصاري من نيست ...ولي اين يكي
ديگه رسما در انحصار خودم بود ...
آقا سعيد بابا پارك و آبميوه چيه؟دلت عجب خوشه ها...اين همه زدم تو سر خودم بابا يه رفيق درست حسابي پيدا كردم نه لات سر محلمونا كه راه بيافتم باهاش برم پارك آبميوه بخورم!!!من خودمو نزدم به سادگي من واقعا بسيار ساده تر از نوشته هامم من هنوز زندگيمو با چرتكه حساب مي كنم چون حسابام اونقدر نيست كه برم سراغ ماشين حساب...
فرصتا دارن تموم مي شن و من بايد مردونگي كنم و ...
اين همه سال من تو اون خيابون رفتم نديدم اين مغازه رو چرا تا امروز؟
آقا سعيد بابا پارك و آبميوه چيه؟دلت عجب خوشه ها...اين همه زدم تو سر خودم بابا يه رفيق درست حسابي پيدا كردم نه لات سر محلمونا كه راه بيافتم باهاش برم پارك آبميوه بخورم!!!من خودمو نزدم به سادگي من واقعا بسيار ساده تر از نوشته هامم من هنوز زندگيمو با چرتكه حساب مي كنم چون حسابام اونقدر نيست كه برم سراغ ماشين حساب...
فرصتا دارن تموم مي شن و من بايد مردونگي كنم و ...
اين همه سال من تو اون خيابون رفتم نديدم اين مغازه رو چرا تا امروز؟
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۸۶ ساعت توسط فلیکا
|