زندگی به حالت عادی برمی گردد.

من هنوز زنده ام و نفس می کشم هر چند تنها تفاوتم با یک جنازه همین نفس کشیدن باشه...باید به زودی به زندگی برگردم،فرصت کمه و ...

این روزا دارم به این نتیجه می رسم که چرت و پرت زیاد می گم!...

فهم نعمتی است که خدا به هر کسی نداده

این نیز بگذرد...

دل من گریه نکن دیگه بسه انتظار...

می گن خدا صدای دل شکسته رو بهتر می شنوه،امیدوارم صدای دل منم بشنوه

10روز نیست خاله پری اینجا بود،باز دوباره اومده از کار و زندگی افتادیم چون منتظرشم نبودیم حسابی غافلگیر شدم...اعصاب ندارم

الان غذا درست کردم و گرسنه ام ولی منتظرم شوهرک بیاید و با هم میل کنیم.

دیشب خونه مامان مهمونی بود و حرفهایی شد که خدا رو شکر می کنم بابت شوهرم،طفلی دختر عموها،دوتاشون که خواهر هم هستند از داشتن همسراشون خجالت می کشن.البته خودشونم مقصرن ،خیلی بی خیال و ساکت ان و...به جاش به من و اون یکی دختر عمو حسودی می کنن ...فک می کنن داشتن همسر خوب فقط به شانس بستگی داره!!

زین پس اینجا به شدت خاله زنکی خواهد بود و مزخرف

قالب عوض کردم شایدم حال و هوایم عوض شود و دستم به در اینجا بیاید بازش کند و بنویسد...

نمی دانم چرا لج کرده ام با خودم،می دانم که نوشتن اینجا تنها تسکین من است ،اما...همیشه این جور موقع ها

عاشق سه نقطه ها می شوم..

من خوبم زندگی هم خوب است،دوستان نگران نباشید،فقط من و درونم هستیم که با هم سر ناسازگاری داریم...