دفتريو كه توش نكته هاي كنكورو مي نوشتم پيدا كردم توش هر چيزي بود الا نكته كنكوري يكيشون يه 5-6 صفحه نامست كه برا يه آقايي كه فقط مي دونستم اسمش صمده نوشتم اين آقا طراح يه سري جدول بود به نام جدول خفن تو روزنامه جام جم كه اون موقع ها همه عشق و علاقه من بود...
يه تيكه هايي توشه كه من موندم چه جوري روم شده با اين آقا اين جوري حرف بزنم؟
بعد يه صفحه اراجيف سر كاري نوشتم"صمد آقا سلام حالت خوبه حالت جا اومد يه صفحه خوندي تا رسيدي به سلام؟فكر كردي فقط خودت بلدي ملتو بذاري سر كار نه خير آقا جون منم بلدم..."
..."خيلي آقايي بابا تمام اينا كه گفتم شوخي بود مي خواستم يه ريزه حالتو بگيرم هر چند فكر نكنم كسي بتونه حال تو رو بگيره ..."
"بابا تو چرا همش خودتو م يگيري؟چرا همش ما بگيم چي هستيم و كي هستيم؟اگه تو بگي مگه چي مي شه؟من از لج تو كه حاضر نيستي به ما اطلاعات بدي من اطلاعات خودما به تو مي دم $ كنكوري هستم 17 ساله پشت سد كنكور البته يه كلنگ گرفتم دستم دارم اين سدو خراب مي كنم حالا خيال نكني من 20ساله اين پشتمو نه آقا جون يه ساله فقط .مي دوين چيه نيست كه يه خورده ريه ميزه ام مي خوام يه سه چار سال بشينم اينجا تا وقتي رفتم دانشگاه بزرگ شده باشم...."
"..من يه برنامه ريزي درست حسابي كرده بودم كه اين جدولاي شما همشو ريخت بهم البته برنامه روزاي فردما فقط من روزاي زوج مي رم خيابون و گردش و روزاي فردم درس مي خوندم حالا شمام ورداشتي اين جدولاتا روزاي فرد منتشر مي كني فكر ما هم كه نمي كني الان من روزاي زوج كه اصلا نمي شه خلاف برنامه عمل كرد روزاي فردم تا ساعت 3 مي شينم فك مي كنم امروز چه اراجيف مي خواي تحويلمون بدي 3به بعدم كه بابا مي آد سرم گرمه با اين جدولاي تو تا آخر شب ..."
"ببين چي مي گم من اگه امسال كنكور قبول نشم مامان بابامو مي فرستم بيان سراغت..."
"هر چي فكر كردم چه جوري سر از كارت در آرم كه مردم نفهمند تا تو هم به آرزوت برسي هم من ..فكرم به يه جايي رسيد حالا بهت مي گم فقط قبلش ازت مي خوام جواب ناممو بدي جون مامانت وگر نه عقده اي مي شم و برات پاپوش درست مي كنم بعدشم كار و كاسبيتا مي ريزم بهم شما بايد حواب ناممو بدي و به سوالايي كه ازت مي پرسم هم بايد جواب بدي اگه مجردي وقتي خواستي جوابمو بدي بنويس $كنكوري 82 اگه متاهلي فقط بنويس $كنكوري اگه سنت بالاي 30 ساله زير $يه خط بكش اگرم زير 30 ساله كه هيچي اصلا جوابمو نده..."
..."ببين الان اگه فيزيك نخونم مامانم پدرمو در مي آره من مي رم بقيه ناممو برات يك ساعت و نيم بعد مي نويسم"
"بگم خدا چي كارت كنه رفتم مثلا"فيزيك بخونم اول كه مدادمو گم كردم بعدشم كه نشستم خوندم تموم شد تازه فهميدم به جاي فصل 3 فصل 4رو خوندم گفتم چرا اينا يه جورين!همش تقصير توهه..."

خودم خجالت كشيدم آدم برا يه نويسنده اين جوري نامه مي نويسه؟!
ايشون جواب نامه منو نداد و من فهميدم هنوز به 30 سال نرسيده !!
 تقصير خودش بود نمي دونم كي يادشه جدول خفناي جام جمو ولي اين يارو فقط كل كل مي كرد با ملت خودش تو روزنامه با لحني شبيه اين نامه من با ملت حرف مي زد خوب منم حق داشتم به زبون خودش باهاش حرف بزنم ديگه!

"به نام خدايي كه ابرها را گريه انداخت تا گل ها بخندند"
سلام من شما را خيلي دوست دارم من هنوز اسم شما را نمي دانم ببخشيد اسم خود را به شما نگفتم اسم من حديث صابري هستم .بگويم چرا شما را دوست دارم چون براي بار اول كه به كتابخانه آمدم ميز صدا داد و يك دختر من را از كتابخانه بيرون كرد شما خيلي مهربان هستيد خدانگهدار
اسم:

-----------
داشتم فكر مي كردم  وقتي عصباني ميشم از هميشه مهربونتر مي شم خوب طبيعيه كه جاي طلبكار و بدهكارم اين جوري عوض مي شه ... تقصير منه كه حاضر نيستم به لبخندو كه مي تونم رو لب دوستم بيارم با دنيايي دلتنگي و گله خودم عوض كنم نباشم اين جوري كه اون دختره اون نوشته رو بهم داد ساعت 4:30 بعداظهر تازه تصميم گرفتم برم كتابخونه شايد درس بخونم!نشسته بودم دوتا دختره 8 شايد-9 ساله اومدن نشستن پيشم پچ پچ و بازي منم داشت اعصابم مي ريخت بهم وسط حل ماتريس به اون گندگي برگشته بهم مي گه خانم ببخشد پادگان اسم شهره؟كه منم خندم گرفت گفتم نه بعد ديدم داره به دوستش مي گه من گفتم ب تو از پ نوشتي؟حالا من از پ مي نويسم تو از ب بنويس عجب اسم فاميلي باز مي كردن اينا بعدم سر اينكه بعد استپ كردن اون يكي باز نوشته دعواشون شد منم بهشون گفتم از اين به بعد بعد استپ برگه هاتونا با هم عوض كنين امتياز بدين ....بعد يه صفحه آورده مي گه 5تا تفاوت تو اين دوتا عكس برام پيدا كن اون دو ساعتي كه اونجا بودم تا جا داشت با اينا بازي كردم كم مونده بود ملت يه چيزي بهم بگن پا شدم بيام بيرون دختره اومد يه كاغذ بهم داد كه توش همون نامهه رو نوشته بود كلي خوشحال شدم چه دل كوچيكي دارن اين بچه ها كاش اينا كه بزرگ شدن دلشون سنگ نشه خيلي چيزا رو بتونن بفهمن عين حالا.بفهمه برا چي به جاي اينكه بهش بگم ساكت بشه دل دادم به بازيش بفهمه ...بعدشم كه رفتيم خونه عزيز جون يه رسيدن به خيري بهش بگيم كه ديدم سعيد و عارفه اونجان قيافه مامان من بعد اينكه اومدم خونه در حالي كه يه دستم تو دست سعيده و اون يكي تو دست عارفه و كولي ام رو شونم در حال خوندن شير تا بخواي مفيده ...شير بخوري مريض نمي شي...خودتون تصور كنين فقط تونست بهم بگه تو كتابخونه بودي؟يا مهد كودك؟؟
فشار دنيا بد فشاريه بدتر از اونم اينه كه هيچ كس نفهمه تو دلت چي مي گذره ...نيومدن خاله پري ديگه داره ديونم مي كنه دوباره .خيلي وقت پيشا بايد مي اومد چرا فك نمي كنه دلم براش تنگ مي شه بابا خاله به حضورت نياز اساسي دارم اگه نيايي هزار تا وحشت تو ذهنمه اگه نيايي همه خاطره هام تلخ مي شن...
عجب اشتباهي كردم با اون كامنتا اينا رو ننوشته بودم كه كسي بياد بخونه خوشحال بشه يا ناراحت بشه نوشتم چون حرف دلم بود دلي كه هيچ كس نفهميد چيزي نمي خواد جز يه لبخند توي چشاي دوستش ...دل من جز اينجا پناهي كه نداره باسه همينم هر چي به ذهنش برسه مي نويسه برا خيلياشونم هيچ توجيهي نداره عين وقتي كه مي گه يكيو دوست دارم بعد كه بهش مي گم چرا مي گه دوست داشتن دليل نمي خواد...

ديگه نمي گم هر كجا هستي باش آسمان مال من است ...هر كجا آسمان مال توست آنجا باش...هر كجا هستي آبي باش ...
كاش مي دونست اون حسرتايي كه ازشون حرف مي زنه +100تا حسرت ديگه هميشه همراه منه ولي كاش اينم مي دونست تو دنيا هيچي برام به اندازه دلش ارزش نداره كاش ازم نرنجيده باشه چاره ديگه اي نداشتم...من به پله آخر نرسيده بودم و اين جهشو دوست نداشتم دلم بدش نمي اومد واسه همينم به حرف جفتش گوش دادم اجازه ندادم خودم مزه اي زير دندونم بره ..خوشحالم كه خيلي چيزا رو هيچ وقت نفهميد حتي ابلهانه ترين لبخندامو...
من آهو نبودم كه بخوام صيد پلنگ بشم ولي گوشم نداشتم كه ازخر بازيام باور كنه خرم...نخواستم باهاش بازي كنم ولي ساده ترين سادگي ها هم بينمون جا موند منم شايد برا همين بود كه حسابمو عوض كردم و فقط شد جناب دوست ...
بجوييد در من کسي مرده است
که بوي تعفن مرا برده است
کسي باغبان را ربود و گريخت
و باغ گل سرخ افسرده است
از اين جا پرستو گذر هم نکرد
گمانم که از ما دل‌آزرده است
مکن تکيه بر طرح لبخند من

باورم نمي شد اين خودش بود؟داشتم شاخ در مي آوردم شنبه رو خالي كردم مخصوصا 6به بعدو !!!!!!...چقدرحرفش برام ارزش داشت هر چند كه شنبه خودم كيپ پره ولي خر شدن يه موقع ها چقدر شيرينه...كاش هميشه فوتبال ببينه سر حال باشه دل من ديگه نخواد نگران بشه ...جخالت مي كشم قوتي نزگ يم زنم يم گه چه بخر يم گم يهچي نزگ دزم ببينم لاحت طچوره....آخه نمي گه دختره خله؟...بايد يواش يواش دلو آماده كنم عادت كنه به دوري و دوستي ...به صبوري ..به اينكه يه ذره ياد بگيره بشينه تا ملت بيان حالشو بپرسن خودش راه نيافته اينور اونور بخنده همه هم فك كنن حالش خوبه هيچ كي ام نفهمه سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست....غرور زيادي هم خوب نيستا...نه مي ذارم غرور و شخصيتش كم بشه نه خودم پا رو غرورم مي ذارم نتيجش مي شه اينكه يه چيزايي سم و بكم مي مونه...
امروزم كه كنفرانسي داشتيم براي سسد بسي جالب 10 دقيقه كلا"!!!جالب اينكه استاد اعلام رضايت نمودن و فرمودن همينه اصل مطلبو برسوني كه باعث پاره دن چرت بعضيا هم نشوي...
باز آخر هفته شد و ما هم كه چشم انتظار اين آخر هفته كه مي آد به كارامون مي رسيم شب تصميم گرفتم برا تعطيلات آخر هفته و اينكه چه جوري بايد بهترين استفاده رو ازش بكنم؟نشستم كاراييو كه بايد بكنم فهرست كردم ترجمه مقاله هاي سسد, پروژه فولاد و بتن, خوندن كتاباي بتن و فولاد و بارگذاري و ايتبس و مدل كردن و...,پيدا كردن يه سري گزارش آز خاك كه يكشنبه مي خواد امتحان بگيره و ما هم كه وقت جيك جيك مستونمون فك مي كرديم سال سه فصل داره و زمستاني در كار نيست! خوندن جزوه اجزامحدود, نوشتن جزوه سيستم و...بعدمم گفتم كاراييم كه دوست دارم بكنمو بنويسم كه وسط كار برناممو نزنم به هم بتونم به همه چي برسم ...اين چن وقت همش بابا رو گذاشتم خونه با اينو اون رفتم كوه فردا يه سر با بابايي برم كوه بعد يه سر برم سر خاك بابا بزرگ اينابيام صبحانه بخورم يه سر به عزيز جون بزنم خيلي وقته نديدمش, يه زنگ به س م يرا بزنم, خونه خال جان برم ببينم پسر خاله چي كار كرد, با باقالي برم خون بازيو ببينم (اينو نقششو سر كلاس سسد كشيديم من قول دادم اونو ببرم سينما اونم قول داد منو ببره بعدش پارك), راستي اين مژي اينا قديما زياد تو وبلاگشون از آيس پك مي گفتن منم چند وقت پيش ديدم اااا شهرمون پيشرفت كرده يه مغازه از اينا داره خلاصه نيت كرديم فردا بريم اينو امتحان كنيم ببينيم چيه مژي اينقد دوسش داره؟...
من با اين فوق برنامه ها مي تونم به درسامم برسم؟...

پ.ن:
بادكنكو داري باد مي كني شده حس كني يه فوت ديگه توش بكني مي تركه حس منم همين جوري بود يك ثانيه ديگه مونده بود تا خفه شم اگه حالشو نپرسيده بودم حتما"خفه شده بودم عجب آرامشي پشت سرش اومد حتي 1دقيقه هم مي تونه...
از برنامم فقط كوه و خونه خال جان سر جاش موند صبح كه به لطف دوستي فقط سه ساعت خوابيدم و 5صبحم كه پدر جان... بابا گفتم صبح نگفتم نصفه شبي ساعت5 كه گفت پاشو تنبل ما هم چشم ...بعدشم كه برگشتم فقط خواب ....از اون ورم كه رفتن خونه خال جان بايد يادم مي موند امكان برگشت به اين راحتي ها نيست پسر خاله مجبورمان كرد همه برنامه هامونا با باقالي كنسل كنيم بشيينم پيشش پاي اون آهنگاي خشني كه به قول خودش پر از حسه...بعد اونم كه اومدم خونه همه حواس پيش جناب دوست كه كجاست و چي كار مي كنه منم كه حس فضولي گل كنه ديگه هيچي شد همون بادكنكه ...خلاصه اينم انشاي من درباره يك روز تعطيل...باز كارام موند.....