غزل بانو طلوعي كن كه اين پاييز بي رويا باسه چشماي بارونيم سرودي رونمي
سازه .كنارم باش و باور كن كه با دستاي آلوده پرستو رو صليب شهر بهاري رو
نمي بازه.دارم دنبال يه جمله واسه آواز مي گردم.بازم پر پر مي شن گلها بازم
پروانه ها مي رن .يكي كاش مي دونست بهار ما زمين خورده.هيچ كي نمي پرسه
چرا آينه ها چين خورده...
نرنج از من كه از بادم ،ندارم مهلت موندن...
نرنج از من كه از بادم ،ندارم مهلت موندن...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر ۱۳۸۶ ساعت توسط فلیکا
|